بررسی فمینیسم(5)
آسیبشناسی فمینیسم
ستمهای روا شده بر زن، از بزرگترین و کهنترین ستمهای تاریخ بشری است و بیشک خردمندان و نیک خواهان باید عاجلاً برای این زخم کهنه و درد مزمن انسان، چارهای علمی، منطقی و عملی بجویند. بیتردید نه مدافع حقوق زن، لزوماً فمنیست میباشد و نه یک منتقد فمنیسم حتماً مخالف حقوق زنان است، لهذا امر مهم دفاع از حقوق و منزلت انسانی زن را نیز با مرام فمنیسم، نباید مساوی انگاشت. همچنین نقد یا مطالعهی آسیب شناسانهی یک تفکر یا مرام، لزوماً به معنی انکار جهات و آثار مثبت آن اندیشه و مرام نیست. بسا تفکر و مرام نادرستی که در کنار ابعاد و آثار منفی و زیانبار فراوان خود، پیامدهای قهری مثبتی نیز ببار آورد. هرچند فمنیسم در اوایل قرن هفدهم به عنوان جنبش استیفای حقوق زنان، ظهور کرد اما امروز به مثابه مبنا یا متد مطالعه در اکثر حوزههای علوم انسانی همچون معرفت شناسی، هستی شناسی، الهیات، انسانشناسی، روانشناسی، جامعهشناسی، فلسفهی اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفهی سیاست و گاه حتی در حوزه علوم طبیعی مانند زیستشناسی حضور یافته است. هم ازاینروست که این مرام، هویتی چند ضلعی پیدا کرده که گاه هریک از اضلاع آن به تنهایی، مسلکهای گوناگونی را با مبادی و مبانی مختلف در بر میگیرد. تنها در مطالعات جامعه شناختی و روان شناسی اجتماعی، نحلههای متنوعی چونان لیبرال فمنیسم، فمنیسم مارکسیستی، سوسیال فمنیسم، فمنیسم روانکاوانه، فمنیسم اگزیستانسیالیستی، فمنیسم رادیکال و بالاخره فمنیسم پسامدرنی پدید آمدهاند. اگر ادعا شده: در قرون وسطی فلسفه، کنیز دیانت بود، به نظر ما در عصر جدید، علم نیز خدمتکار ایدئولوژیها شده است! اکنون به جای آنکه معرفتشناسی، زیرساز نظریههای حقوقی و سیاسی گردد این نظامهای سیاسی و حقوقیاند که معرفتشناسی سازگار با خود را جعل میکنند! امروز حتی در علومی چون زیستشناسی، ردپای ایدئولوژیها را میتوان مشاهده کرد! اکنون عنوانی چون علم ایدئولوژیک، یک واقعیت است. خردمندان نیک در مییابند که اختلاط حوزههای مطالعاتی، علم و فلسفه را دست خوش گرایشها و پیش فرضهای سیاسی کردن، حاصلی جز تحریف حقایق و ابهام آلود ساختن فضای دانش و معارف بشری ببار نخواهد آورد. روزی مارکسیسم سعی میکرد اصول سست دیالکتیک مارکسی را به همهی حوزههای علوم انسانی و علوم طبیعی، تسری دهد و کامیاب نشد. دیگر روز نازیها تلاش کردند توسط هزاران زیست شناس، و از جمله 30000 پزشک عضو انجمن ملی پزشکان جامعهشناس و اعضا شاخهی پزشکی حزب نازی، مدعیات پوچ خود را توجیه کنند و ناکام ماندند. امروز فمنیسم سعی میکند همان تجربههای شکست خورده را به نام دفاع از حقوق زن، تکرار کند. به نظر ما دفاع از حقوق حقهی زنان، به تحریف علوم و افکار، یا به دیگر نمایی واقعیتهای طبیعی و انسانی، نیاز ندارد.
تفاوتهای طبیعی واقعی زن و مرد را مفرطانه تبیین جامعه شناختی کردن و دوگانگی های زیست شناختی میان آن دو - حتی فعل و انفعالات هورمونی و ژنتیکی و فیزیولوژیک - را نتیجهی سازمان حاکم بر جامعه و تربیت خاص اجتماعی انگاشتن، حریم علوم و معارف را مخدوش میسازد و از آنجا که این نگرش، غیر علمی است هرگز مشکل حقوق ضایع شده و منزلت از دست رفتهی زن را نیز حل نخواهد کرد. آیا تفاوتهای زیستی و رفتارهای متفاوت جنسی مشهود میان دیگر جانداران نیز که نوعاً مشابهت بسیار با تفاوتها و رفتارهای آدمیان دارد، میتواند نتیجهی سامانه و تربیت اجتماعی تاریخی خاصی باشد؟ اگر چنین نیست - که نیست - پس چرا تنها دربارهی انسان، چنین تلقیای را مطرح میکنیم؟! این روش، یعنی برای حل یک معضل، معضلی بزرگتر آفریدن!افراط و تفریط همیشهی تاریخ، بزرگترین قربانگاه حقیقت بوده است. روزگاری انسان را مساوی با مذکر میپنداشتند و زن را در عداد سایر جانوران میانگاشتند و این بینش ضد دینی، ضدانسانی و ضدعلمی، منشأ ظلمهای بی شمار در حق زنان گردید، امروز فمنیسم رادیکال با توجهات غیر علمی افراطآمیز به صفات زنانه و تفاوتهای فیزیولوژیک زنان، بر برتر انگاری زنان پای میفشرد! به نظر ما یک انگارهی غلط را به انگاره غلط دیگر نمیتوان زدود. دفاع بد، زیانبارتر از حملهی خوب است: گویی فمنیسم افراطی، ضرورت نوعی سلطهی یکی از مرد یا زن بر دیگری را گریزناپذیر انگاشته است، لهذا بیهیچ دلیل و سند معتبر عقلی علمی - چنانکه مارکسیست فمنیستها تصور کردهاند - سامانهی اجتماعی باستان را مادر سالار میپندارند و امروز برای سقوط نظام موجود که به خیال آنان پدر سالارانه است
و اعادة سیستم مادر سالار، کوشش و مبارزه میکنند! حال آنکه هم پیش فرض یاد شده، نادرست است، هم رفتار برخی جوامع در تنظیم روابط خانوادگی در گذشته ناصواب بوده و هم روشهای افراط یا تفریط آمیز برای حل معضلهی موجود، غیر صائب است. از دیگر آفات روش فمنیسم، صدور حکم واحد برای موضوعات مختلف است. با توجه به تفاوتهای عمیق شرایط اقلیمی فرهنگی، مذهبی، و شغل عادات و رسوم و همچنین تنوع ستمهای روا شده بر زنان، حقوق و شیوههای تأمین آن در هر جامعه و برای هر گروه از زنان، باید جداگانه مورد مطالعه و عمل قرار گیرد. بسا که تجویز نسخههای عام و کور، درد جامعهی بیمار انسانی کنونی را تشدید کرده حتی سبب بروز عوارض نا مطلوب و بیماریهای جدیدی گردد!
از دیگر آفتهای معرفت شناختی و روش شناختی نگرش فمنیستی، تحلیلهای کلیشهای و تک بعدی است. مبانی و متدهای مارکسیستی، سوسیالیستی، روانکاوانه، اگزیستانسیالیستی را - که هر یک در برابر صدها سئوال اساسی فلسفی و علمی، قامت خم کردهاند - حق پنداشتن و براساس آنها هستی و حیات را تفسیر کردن و طبیعت و معیشت را تدبیر کردن، نتیجهای جز ارائه راه کارهای ایدهآلیستی کلیشهای و نا کارآمد که هرگز تاکنون رفع مشکل و حل معضل نکرده و نمیکند. از جمله پیش فرضهای ناصواب در تحلیل فمنیستی، پست انگاشتن ذات نقشهای زنانه است، نقشهای حیاتی همچون زایش که استمرار نسل بشریت - که گل سرسبد آفرینش است - بدان بسته است و تربیت فرزند، که زن را در جایگاه انحصاری مربی بشریت مینشاند و تدبیر منزل و تنظیم خانواده که سلول تشکیل دهندهی جامعه است. اینگونه نگریستن به نقشهای عظیم حیاتی، علاوه بر آنکه زنان را استمرار ایفأ این نقشها همراه با احساس عزت و رضایت و به نحو صحیح باز میدارد و در نتیجه، آیندهی حیات بشریت را تهدید به زوال میکند، نقش آفرینی تاریخی زن را بی ارزش قلمداد کرده، نسبت به گذشتهی آنان بدترین ناسپاسی را روا میدارد، به برتری ذاتی مرد و ارزشمندی نقشهای مردانه صحه میگذارد و این خود ظلم مضاعف دیگری است که به عنوان فمنیسم و دفاع از حقوق زن در حق زنان روا میشود. اصولاً مرد انگاری زن و نگرش مرد واره به حیات و هستی و مناسبات انسانی، به معنی تنزل دادن شأن زن از جایگاه رفیع انسانی اوست. لازمهی انسان بودن زن، مرد شدن او نیست. برای احراز شأن متعالی زن باید او را انسان تعریف کنیم نه مرد. تشبیه و تشبه زنان به مردان، اذعان به برتری مردان است و این نه با تحقیر مفرطانهی مرد توسط فمنیسم افراطی، سازگار است و نه با شأن مکرم و منزلت محترم زن. امروز مرد انگاری زن، او را دچار از خود بیگانگی ساخته و زیست در برزخ زن - مرد، زن را به ورطهی بحران شخصیت و کیش دو شخصیتی افکنده است. لهذا رفتار و کنش بانوان به تبع محیطها و نقشهای متفاوت محوله و شرایط حضور در خانه و اجتماع، متغیر و متفاوت گردیده است و همه میدانیم چنین وضعیتی، آدمی را از کارآیی و ایفا نقشهای ثابت و مؤثر باز میدارد. یکی دیگر از پیش گمانههای ناصواب فمنیسم افراطی، سیاسی تلقی کردن همة شؤون حیاتی آدمی، حتی زناشویی و رفتارهای شخصی جنسی و مناسبات خانوادگی است! مقولهی سیاست و بازی قدرت که روزگاری فقط به حوزهی مناسبات عمومی تعلق داشت با شعار امر شخصی، امر سیاسی است، که از سوی فمنیستهای موج دوم مطرح شد، به حوزهی روابط خصوصی مناسبات خانوادگی (زن و شوهر، والدین و فرزندان) نیز تسری یافت و بسی روشن است که چنین نگرشی، تخاصم و تعارض را جایگزین صفا و خلوص عشق و تعاون میان اعضأ خانواده میکند و چنین نیز شد. رفتارهای ناهنجار و ستمهای روا شده بر زن را به اساس وجود نهاد خانواده و ازدواج قانونی و شرعی نسبت دادن و قداست و سلامت این نهاد ارزشمند را شکستن و عرضهی تئوریهای ناهنجارآفرینی چون ازدواج آزاد، جدا انگاری مناسبات جنسی از روابط خانگی و باروری و تولید مثل، خانوادهی تک والدینی، معاشقه آزاد، اکتفا به همجنس و... ، آفت دیگری است که پی آوردها و عوارض جبرانناپذیر فراوانی را برای جامعهی بشری سبب شده است، این نگرش به جای حل مسأله، به زدودن صورت مسأله پرداختن است، درست مانند آن است که به دلیل وجود حاکم ستمگر و حکومت ظالمانه در یک کشور، مردم آن کشور اصل ضرورت وجود حکومت و نیاز به نیاز به نظام اجتماعی را نفی کنند! قطعاً با این شیوه مشکلات مضاعف خواهد گردید. افزون بر آفات و عوارضی که تا اینجا در این مقال افتاد، مبانی و منطق فمنیستی، پیامدها و تبعات روانی، اخلاقی و اجتماعی سیاسی و بسیاری داشته است که امروز گریبان جامعهی بشری را سخت میفشرد و دریغا که به موازات افراط فزایندهی ادعاها و اقدامها، این پیاوردها نیز روز افزون رو به تزاید دارد!
برای رعایت اختصار به برخی از آن پیامدها اشاره میرود: جنبش فمنیسم در برخی جوامع صرفاً نظم سنتی خانواده را در هم گسسته، بی آنکه قادر باشد نظم موجه و منطقی دیگری را جایگزین آن سازد، لهذا با تشدید تخاصم و پراکندن تخم نفاق در مهرستان خانواده، «وفا و صفا»، «مودت و رحمت» جای خود را به «بی مهری و نامهربانی» و «خیانت و سردمزاجی» سپرده است! روابط عاطفی بر ساخته بر طبیعت انسانی و آکنده از «آرامش و آسایش» به مناسبات خشک و بیروح اعتباری و ضوابط تصنعی قراردادی بدل شده و در یک کلمه، مناسبات طبیعی صمیمانهی اعضا خانواده تا حد مناسبات منفعت طلبانهی یک شرکت تجاری
یا حزب سیاسی و صحنهی بازی قدرت تنزل کرده است! در برخی جوامع و یا طبقات اجتماعی، نقش مقدس و حیات بخش و جایگزین ناپذیر باروری و بار آوری، زایش و پرورش فرزندان رو به افول و نزول نهاده و سلامت نسل آدمی در معرض تهدید قرار گرفته است. مسالهی دختران و پسران بی کاشانه و جوانان اسیر عقدههای سایه سار پدر نچشیده وعطر مهر مادر نشنیده، جامعهی مدرن مدنی را تهدید میکند. اینهمه دستاوردهای تئوریهایی چون «معاشقهی آزاد»، «زناشویی کمونی»، «وصلتهای آزاد»، «مادر مجرد»، «ازدواج سهامی» و... است.
نخستین چیزی که زنان شیفتهی شعارهای فمنیستی میبازند، گوهر«بهداشت روانی» است، بحران روحی زنان بیعاقبت و عقبه، بیپناه و پشتیبان، غمزده و بیهوده زی،گره کور دیگر کلاف سردرگم معضلات اجتماعی دنیای مدرن است! زن غربی«آزادی حقیقی» را با «احساس آزادی» که تنها یک «حالت کاذب روانی» است، عوض کرده است، لهذا همین که با لحظهای «بازگشت به خویش» و اندکی «خود کاوی» دروغین بودن این حالت را درک میکند با هجوم بی تابانهی عوارض یاد شده مواجه میگردد! بحران اخلاقی که اختاپوس وار، حیات و هستی انسان غربی را فرا گرفته است از جمله، معلول شعارها و رفتارهای تندروانهی فمنیستی است؛ شیاع
روابط جنسی ضد فطری همچون: «همجنس بسندگی»، «نرمایه منشی»، «خودارضایی» سبب شیوع بیماریهای جسمی و روحی بیشماری گردیده است.
در آغاز عصر جدید، بورژوازی به قصد بهره برداری استثمارگرانه از زن، در کورهی شعارهای فمنیستی دمید، به نام رهاندن زن از کار منزل و وظایف خانوادة هستهیی، زن را - به عنوان نیروی کار ارزان و مطیع، پرحوصله و پردقت - به خدمت در کارخانه واداشت و خدمتکاری جامعه (خانواده گسترده) گماشت، در سمت جدید نیز جز پستهای پست و غیر کلیدی و مشاغل خانگی و شبه خانگی به وی سپرده نشد. نماپردازی و زیباسازی، مهمانداری و پذیرایی، پذیرش و منشیگری، کار در کودکستانها و مربیگری، فروشندگی و ایفا نقش جلب مشتری در فروشگاهها و نمایشگاهها و دیگر کارهای خدماتی، مصادیق غالب اشتغالات زنانه است.
زنان امروز از عوارض جسمی روحی فراوان ناشی از اشتغالات برون خانهای و نوعاً مسئولیت مضاعف جمع میان کار در منزل و اجتماع و ایفای نقش دوگانه، رنج میبرند. موارد سوء استفادههای سیاسی از جنبش فمنیسم مانند به کارگیری زنان در جهت منافع ایدئولوژیکی و حزبی نیز کمتر از سوء استفادههای اقتصادی نیست، مارکسیسم فمنیسم با جنگ طبقاتی انگاشتن اختلاف زن و مرد و بخشی از پرولتاریا قلمداد کردن زنان، علاوه بر تحریف واقعیت و ایجاد انحراف در مسیر مبارزه، عملاً اولویت تلاش برای حل مشکل زنان را انکار کرده است. اگر ظهور فمنیسم در آغاز، نشانهی وجود ستم ناروا در حق زنان بود، تطور و پیدایش مسلکهای نوبه نو فمنیستی، دلیل عدم کارآیی این جریان و روشهای بکار رفته در دفاع و تأمین حقوق از دست رفتهی زن است، پس از چهار قرن تلاش، در کارنامه فمنیسم، عوارض و جرایمی چون: تحریف حقایق علمی و افزایش ابهام در حقوق، انحراف مسیر مبارزه و دسترس ناپذیر شدن حقوق حقیقی زنان، تشدید تخاصم و زوال صفا و وفا، شیاع عوارض جبرانناپذیر روحی جسمی و شیوع زیانهای اقتصادی اجتماعی، از دست رفتن پشتوانهها و پناهگاههای اخلاقی، دینی و سنتی و در نهایت تنزل منزلت انسانی زن بر غم عدم نیل او به شأنی درخور در جامعه کنونی، ثبت است.
چالشها و پيامدهاي منفي فمنيسم
- ايجاد تقابل ميان زن و مرد - توجه نكردن به نقش مكمل زن ومرد موجب شده است كه آنها تصويري خشن از جنس مرد ارائه دهند و در صدد مقابله براي باز ستاندن حقوق تاريخي از دست رفته برايند. درمقابل مردان هم به حركتهاي مشابه متوسل شوند.
- غير نظام ارزشي و تزلزل خانواده - تأكيد بيش از حد بر حقوق اجتماعي – سياسي - مدني و در اولويت قرار دادن اشتغال از يك سو و عدم توجه لازم به اخلاق در كنار حقوق و بي مهري به خانواده و تحقير وظيفه مادري و همسري عملاً زيان هاي جبران ناپذيري به همراه داشته است. كم شدن ميزان ازدواج وازدياد طلاق ، بروز فساد و فحشاء از آثار طبيعي تغيير نظام ارزش است.
- مشكلات اقتصادي - سلب مسئوليت اقتصادي از مردان و روانه كردن زنان به محيط كار با توجه به محدوديت جسمي زنان و نابرابري شرايط عملاً به فقر بسياري از زنان انجاميد. همچنين خروج زن از خانه موجب افزايش ميزان هزينه خانواده شد بنابر آماري كه گرفته شده در دهه 1980 بسياري از زنان متأهل براي بالا بردن در آمد خانواده وارد بازار كار شدند ولي در سال 1988 در آمد زن و شوهر روي هم 6% به در آمد كل خانواده اضافه كرد.
البته به آن مشكلات مربوط به محيط كار را نيز افزود و آسيب پذير بودن بيشتر زنان به دليل محدوديت هاي جسمي و ناتواني از انجام كار سنگين و تحقير توسط همكاران مرد- از جمله مشكلات زنان شاغل بود.
- تغير چهره ظلم بر ضد زنان- در جهان معاصر نوعي جديد از بردگي زنان جايگزين بردگي سنتي شد. در نظام سرمايه داري زن ابزار توسعه اقتصادي و جذب سرمايه است نه موجودي انساني و نيازمند ارتقاء فرهنگي. لذا زن در تبليغات تجاري - فيلم هاي سينمايي، صنعت توريسم از جايگاه ويژه بر خوردار است.
- سوء استفاده قدرت هاي سياسي- احزاب سياسي از تبليغات و تظاهرات زن گرايان بهره مي گيرند و وعده هاي كانديداهاي اين احزاب به زنان در واقع تضميني براي پرشدن صندوق رأي است به نفع خودشان ، در سطح سياست هاي خارجي ، بلوك شرق و غرب از تبليغات فمنيست ها به عنوان اهرم فشاري اقدامات ترقي خواهانه جهان سوم سود جسته اند. بطور مثال: در طول انقلاب اسلامي ، سازمان ها و تشكل هاي فمنيستي به نامه هاي پياپي خود به مجامع بين المللي درباره تضييع حقوق زنان ايراني در واقع حربه اي تبليغاتي در اثبات ادعاي جهان غرب درباره فقدان عدالت اجتماعي در ايران هستند. همچنين از فمينيسمها به عنوان گذرگاه در صدور الگوهاي استعماري به زنان جهان سوم استفاده مي شود
نقد فمنيسم
تعدد گرايشات در فمنيسم نشانگر ناسازگاري، اختلافات، عدم تحمّل و نقد دروني حاميان آن در اين مكتب است. در ميان گرايشات فمنيستي، فمنيسم راديكالي (افراطي) مخرّبترين و عقب افتاده ترين جنبش دهه 60 است. اگر چه ديگر گرايشات همگي نيازمند نقد هستند اما آنچه امروزه نقد آن از اهميت لازم برخوردار است، فمنيسم راديكالي است. نقد اين جنبش نيازمند فرايندي عمقي و در حوزه های معرفتي همچون هستيشناسي، شناختشناسي، انسانشناسي و غيره است، در حالي كه ديگر گرايشات فمنيستي عموماً نيازمند نقدي سطحي و روين در مساله فمنيسم هستند، چراكه اساساً نقدهايي كه در حوزه معرفتي و انديشه اي بر مكاتب ليبراليسم، ماركسيسم، سوسياليسم و پستمدرن وارد ميشود به گونه اي طبيعي مساله فمنيسم را نيز در بر خواهد گرفت. در حالي كه وضعيت فمنيسم راديكال بدين گونه نيست، فمنيسم راديكال مكتب يا بهعبارت بهتر جنبشي است كه بالاصاله در باب زنان و رهايي آنان شكل گرفته است. از اين نظر شايد حق را به كساني داد كه معتقدند فمنيسم واقعي همان فمنيسم راديكال است. با اين حال اين مقاله در صدد نقد عمقي به جنبش فمنيسم نيست و تنها تلاش خواهد كرد به برخي از ابعاد و معضلات سياسي، اجتماعي و فرهنگي اين جنبش كه عموماً از زبان غربيها بيان شده است بطور فهرست وار اشاره نمايد:
1ـ جنبش فمنيسم منظري تك بعدي به تمام جنبه هاي زندگي انسان دارد. اين جنبش تمام بدبختيها و شرور جهان را در اثر تسلط مردها بر زنان دانسته و خواهان حذف مردان در تمام عرصه هاي اجتماعي است، در حالي كه زندگي در اين جهان و بقا و تداوم آن ناگزير از تعامل زن و مرد در زندگي اجتماعي است. بنابراين عدم توجّه به «مكمّل» بودن زن و مرد و برتري يا فرودستي هر يك از دو جنس بزرگترين خطاي اين دسته از فمنيستها است.
2ـ روح حاكم بر جنبش فمنيستي، همان روح توتاليتر و ديكتاتوري است. فمنيسم به فرد اجازه نميدهد تا براي خود تصميم گيري نمايد و بينديشد، حتي در تفكر خصوصي اشخاص هم مداخله ميكند، به فرد اجازه ابراز وجود نمي دهد و كوچكترين فعاليتهاي افراد را تحت نظر دارد چرا كه اساساً اين جنبش مدعي كنترل تمام بخشهاي مختلف زندگي بشر است. آنان در آن واحد ضد بورژوا، ضدّ كاپيتاليست، ضدّ خانواده، ضدّ دين و ضدّ روشنفكراند. لحن و زبان اين جنبش هم روحية فاشيستي آن را نشان ميدهد، كلمات زشت و وحشتناك و سخنرانيهاي فاجعه آميز فمنيستهاي راديكال نشان دهندة اشتياق آنها براي لطمه زدن به ديگران است.
يكي از مجلاتي كه منعكس كننده طرز تفكر فمنيستهاي افراطي است به نام «Now» و يا «سازمان ملي زنان» روي جلد يكي از شماره هايش اين چنين اعلام ميدارد:
«حالا زمان آن فرا رسيده تا كنترل زندگيمان را در دست گيريم. حالا زمان براي آزادي پرثمر براي زنان از تمام گروهها و طبقات اجتماعي، فرهنگها و سنين مختلف و گروههاي گوناگون جنسي فرا رسيده و حالا ديگر زمان شبيه سازي ما و بوروكراتهايي كه همچون عروسكهاي خيمه شب بازي اند و خواهان كنترل و زجر دادن زنان، كشتن و تجاوز به جسم ما، به سر رسيده است. در حال حاضر زمان براي ضربه زدن و با نوك چكمه به زير شكم پدرسالاران كوبيدن فرا رسيده! و حالا زمان براي مبارزه ما فرا رسيده است.» «نه خدا، نه آقا و نه هيچگونه قانوني نميتواند سد راهمان باشد.»به نظر مي رسد همين پاراگراف كوتاه نشان دهنده خشم وغضب، لذت طلبي و نامفهوم بودن «فمنيسم» راديكال باشد و اوج ديكتاتوري و فاشيستي آنان را نشان دهد. آنها حتّي به كاربردهاي زباني هم رحم نمي كنند. كلمه«Women» را به كلمه «Wimin» تبديل كرده اند چرا كه به خيال خود معتقدند هر كلمه اي كه به Men ختم بشود، همان ادامه مردسالاري و تسلط مردان بر زنان است، بنابراين بايد از كاربرد چنين واژه هايي پرهيز كرد. آنان به نهادهايي حمله ميكنند كه درجه بندي و رعايت سلسله مراتب در ذات آنها نهفته است، اساساً هدف آنان قصد تغيير مرزها و معيارهاي تعيين شده اجتماعي است. و در مقابل خواهان مستقر ساختن مرزها و معيارهايي هستند كه تنها خود از آن حمايت ميكنند، و اين در واقع همان روح ديكتاتوري و توتاليتري است كه در درون اين جنبش قرار دارد.
3ـ فمنيسم مسئوليتهاي سنگيني را بر زنان تحميل كرده است. زني كه در گذشته روش و شيوه زندگيش، انتخابش و اصولاً برنامه ادامه حياتش در اين جهان براي وي مشخص و معلوم بوده، امروز بايد در كليّه موارد تنها خودش تصميم گيرنده اصلي باشد و اين همه
مسئوليتها وتصميمات كه هر زني در جامعه امروزي با آن مواجه است به حدي سنگين است كه براي عده بسياري از زنان در غرب به مرز غيرقابل تحملّي رسيده است. اساساً در اختيار قرار دادن آزاديها و انتخابهاي بيشمار به زنان نه تنها موجب رهايي آنان نگرديد، بلكه آنان را در سيستم نامشخص و نامبهمي قرار داد كه در واقع هر گونه آزادي و انتخاب را از آنان سلب كرده است. با مشكلات زيادي كه جنبش فمنيسم بر زنان تحميل كرده و آزاديها و انتخابهاي بيشماري را در اختيار آنان قرار داده است، برخي زنان جامعه امروزي را مجبور كرده تا براي تسكين آلام خويش تئوري كهنه و قرون وسطايي«توطئه مردان عليه زنان» را بپذيرند.
4ـ فمنيسم باعث رشد فزاينده استفاده ابزاري مردان از زنان گرديده است. امروزه در غرب و حتي در برخي از جوامع شرقي، از زن به مثابه كالاي جنسي در تبليغات تجاري مورد استفاده قرار مي گيرد. زن كه حقيقتاً داراي هويت و منزلت والايي در جامعه است تحت آماج فريبنده تبليغاتي، به طور مستقيم وغيرمستقيم، ناچار است بزرگترين تحقيرها و بيحرمتيها را در استفاده ابزاريش تحمل نمايد.
شركتها و بنگاههاي تجاري و اقتصادي براي زيبا جلوه دادن كالاهاي تجاري و فرهنگيشان، زيبايي زن را به قربانگاه ميبرند تا از آن طريق بتوانند به نان و نوايي برسند.
5ـ بها ندادن به شريفترين حرفه زنان يعني «مادري» و «خانه داري»، يكي از كريهترين و زشتترين چهرة فمنيستهاست. حرفهاي كه اساساً به لحاظ توانايي هاي جسمي و روحي، تنها زنانند كه ميتوانند به خوبي از عهده آن برآيند و مردان هرگز قادر به اداره آن نيستند.
مگي گالاگر ميگويد: فمنيسم با دروغ بزرگي كه به زنان و مردان گفت به يك پيروزي بزرگ دست يافت. نقش يك خانم خانه دار در خانه دستكمي از زنان در مشاغل ديگر ندارد. آنها تصور مي كنند اگر زني كاشف دارو باشد و راه معالجه بيماري سرطاني را نشان دهد و يا اخلاقيات جديدي را در جامعه باب كند ميتواند سروصداي بيشتري را در جامعه بر پا كند در حالي كه كارهاي يك خانم خانه دار بازتابي در مطبوعات و راديو و تلويزيون ندارد اما بايد دانست كه داراي ارزش كمتري هم نيست و از نظر ارزش كاملاً با دستاوردهاي بزرگ ديگر هم سنگ است. اساساً زنان به همان ميزان كه در صحنه اجتماع گرفتار شدند، به همان ميزان مزاياي خانه و خانواده را از دست دادهاند. فمنيستها در اينباره تصور ميكنند به زنان آزادي حق انتخاب بخشيدهاند، در حالي كه فمنيسم در واقع زنان را در تشكيل و ادامه خانواده به سبك و روش سنتي منع كرده و بسياري از انتخابهاي آزاد را از آنان سلب كرده است.
6ـ فمنيسم باعث ايجاد ترديد و عدم اعتماد به نفس در دانشجويان و تحصيل كردگان دانشگاهي گرديده است. در صورتي كه دانشجويان ديگر مشغول تحصيل تاريخ، ادبيات، علوم، زبانهاي خارجي و ديگر مواد درسي هستند، دانشجوياني كه مشغول تحصيل در رشتة زنانند در واقع تلاش ميكنند تا برخوردهاي ستيزهجويانهاي را بياموزند كه اين برخوردها توأم با اطلاعاتي دروغين است. آنان يكي از شرايط عضويت در جنبش را ابراز خشم و نارضايتي در همه چيز مي دانند، در حالي كه همين نارضايتي و خشم و آتش زدن به دامنه تنفر است كه ديواري ميان واقعيت و ادعاهاي فمنيستها بوجود آورده است. اساساً اين نوع طرز تلقي دانشجويان را نه تنها براي زندگي آينده آماده نميسازد بلكه آنان را دستخوش ترديد و عدم اعتماد به نفس ميكند. 7ـ روح جنبش فمنيستي «همجنسگرايي» است. خانم تي. گريس آتكينسون كه خود يكي از فمنيستهاي سرسخت است، اعتراف ميكند كه «فمنيسم به مثابه تئوري و همجنسبازي در حكم و عمل است.» اين دسته از فمنيستها كه از ريشه با مردان سرناسازگاري دارند، به صراحت اعلام ميدارند كه بايد حتي در روابط خصوصي نيز بجاي آنكه با مردي سپري كنند، با همنوعان خود بسر برند.
اگرچه اين عمل از آنجا كه مخالف طبيعت است، تنها در مقام شعار است و آنان در خلوت ناچارند نياز طبيعي خود را تنها با مردان برطرف سازند. اساساً بسياري از رهبران جريان فمنيستي شخصيت بسيار منفي داشته اند. آنان بجاي آنكه بدنبال ارتقاء منزلت زن و تحقق شعارهاي فريبنده خود باشند، در واقع بدنبال تئوريزه كردن و معقول جلوه دادن راههاي بيبندباري خويش برآمدند. برخي از فمنيستهاي مطرح مانند خانم بتي فريدن در كتاب ابهت و جاذبه فمنيستي بجاي آنكه به دنبال ارائه ديدگاههاي علمي از فمنيسم باشد، به دنبال نشان دادن جاذبه هاي شخصي خويش هست.
8- مبارزه با فمنيسم امري بسيار مشكل است. فمنيسم حقيقتاً استعداد مؤثري در تهديد و ايجاد وحشت در ديگران دارد. براي مردان جلوگيري از رشد فمنيسم و برشمردن حرفهاي خلاف واقع آنان بسيار مشكل است. اگر مردان خطر رويارويي با فمنيستها را ناديده بگيرند و مشت بسته آنان را باز كنند مسلماً مورد اتهامات دشمني و خصومت با زنان و حقوق آنان قرار خواهند گرفت. آنان مردان را متهم خواهند كرد كه با ناديده گرفتن حقوق زنان قصدشان خوارشماري آنان و بازپسگيري حقوقي است كه تا به حال به آنان تفويض كردهاند، آنان ادعا خواهند كرد كه مردان علاقمندند تا زنان را دوباره به موقعيت گذشته يعني «فرمانبرداران مطيع مردان» بازگردانند. اين در حالي است كه مرداني كه از اين اتهامات وحشت دارند، حزم و احتياط را برگزيدهاند.
بنابراين هرگز نبايد يك فمنيست را به چالش و شك و شبه نسبت به كنه مرام خود فرا خواند. زيرا در جايي كه شواهد، قرائن و منطق همه عليه آنهاست ضرورت ايجاب ميكند تا فمنيستها ادعا كنند كه هرگونه مخالفتي با مرامشان و عليه انقلاب فمنيسم، مشوق بازگشت به وضعيت موجود است. آنان هر زمان كه ببينند حقايق و طرز تفكر معقولانه موجب ناكامي آنان ميگردد، فوراً به فلسفه قديمي خود بازميگردند و هر گونه حقيقتي را زائيده «ساختارهاي مردسالارانه» ميخوانند.
به عنوان مثال دختر دانشجويي همه ايرادهاي وارده بر پژوهشهايش را به اين دليل كه همه ملهم از «روحيه مردانه» است را مردود خواند. اما همكاري نهادهاي سياسي و فرهنگي بويژه حضور مؤثر زنان خواهد توانست به ترميم لطمه ها و صدماتي كه فمنيستها بر پيكر جوامع وارد كرده اند بپردازد.
رابرت ايچ بورك منتقد بزرگ انديشه، اخلاق و فرهنگ غربي و آمريكايي درباره فمنيسم معتقد است، اگر غرب به ويژه آمريكا همين روند را در پيش گيرند، فمنيسم افراطي آنان را درسراشيبي به سوي گومورا فرا خواهد خواند. گومورا (به عربي عموره و سدوم) دو محل مجاور در بحرالميت هستند كه بنا به نقل تورات، محل عذاب قوم لوط به خاطر فساد و شهوتراني آنان بوده است.
وي معتقد است با توجّه به مشابهت هاي اخلاقي و فرهنگي ميان جامعه كنوني آمريكا و مردم «گومورا» سرنوشت مشابهي براي جامعه مزبور قابل پيشبيني است و جوامع غربي بويژه آمريكا در سراشيبي منتهي به «گومورا» هستند.
نتیجه
- فمينيسم، جنبشى است سازمان يافته كه بر اساس مبانى فلسفى غرب پىريزى شده و هدف آن رفع هر گونه ظلم و ستم به زنان و احقاق حقوق آنان در نظام اجتماعى است.
- فمينيسم از آنجا كه فاقد ايدئولوژى و پشتوانه علمى مشخص است، متأثر از جهانبينى غرب، به طرح راهكارهايى مختلف كه عمدتا با مبانى وحيانى در تضاد است مىپردازد. از اين جهت، فمينيسم جريانى انسان مدار و اومانيستى است.
- فمينيسم در غرب به علت دورى از معنويت و اخلاق، دچار ناكامى شده است؛ چون به درستى هدايت و تئوريزه نشده است. اكنون شاهد بالاترين ركورد خشونت و تحقير عليه زنان در غرب هستيم. اهانت، استثمار اقتصادى، عريان ساختن و ابزارى كردن جنس مونث شواهدى هستند كه هويت فمينيسم را زير سؤال مىبرند.
- ظلم و تحقير تمدنهاى كهن غربى، خشونت و كژ انديشى اربابان كليسا، تفكرات الحادىِ انسان مدار و نظام سرمايهدارى، از جمله عواملى هستند كه سب خيزش زنان و ايجاد نهضت فمينيسم شد.
- علل تنوع گرايشات فمينيستى را بايستى در وابستگى آنها به انديشههاى سياسى و فلسفى غرب بدانيم. هر گرايش فمينيستى طبق همان انديشه وابسته، به تحليل مسائل زنان مىپردازد.
- در مرحله ايده و آرمان، تمام نحلههاى فمينيستى خواهان برابرى زن در تمام عرصههاى سياسى و اجتماعى هستند و رفع سلطه جويى جنسى، مبارزه با مردسالارى، پايان بخشيدن به تبعيض و خشونت عليه زنان را از اهداف خود مىدانند؛ اما بيشتر اين اهداف تنها در حد يك ايده و ذهنيت باقى مانده و در عمل پياده نشده است.
- فمينيسم اسلامى پديدهاى نو در جوامع اسلامى، به ويژه ايران، است كه بر پايه سكولاريسم و تجدد گرايى بنا شده و به تفسير و تأويل آموزههاى دينى و تطبيق آن با فرهنگ غرب پرداخته و سعى كرده است با ايجاد شبهه و طرح سؤالهاى واهى، بنياد خانواده و اجتماع مسلمين را از بين ببرد.
- مهمترين اهداف فمينيسم، تلاش براى رفع انواع تبعيض عليه زنان، كسب برابرى حقوقى، تساوى زن و مرد، تشابه در حقوق، برابرى جنسى و به رسميت شناختن همجنسگرايى و سقط جنين مىباشد. بسيارى از خواستههاى آنان با مبانى اسلام و اديان الهى ديگر در تضاد است و حاصلى جز نابودى خانواده و اجتماع ندارد.
- فمينيسم بعلت فقدان ايدئولوژى و مكانيسم مناسب براى موضوعشناسى مسائل زنان و از آنجا كه با وضعيت مذهبى، فرهنگى و اجتتماى جوامع اسلامى ناسازگار است هرگز نمىتواند پاسخگوى نيازهاى زن مسلمان باشد.
- اسلام از نظر محتوا و اصول آنچنان غنى، محكم و مستدل است كه براى حفظ و صيانت زن دفاع از كرامت و شرافت و حقوق او، نيازى به فمينيسم نمىبيند.
- فمينيسم از لحاظ جهانبينى، هرگز قابل قياس با اسلام نيست. اسلام و فمينيسم دو مقوله كاملاً جدا از هم، با مبانى مختلف ايدئولوژيكى، اهداف، كاركردها و آرمانهاى متفاوتند و هيچگاه با هم تلفيق نمىشوند و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را به وجود نخواهند آورد.
ستمهای روا شده بر زن، از بزرگترین و کهنترین ستمهای تاریخ بشری است و بیشک خردمندان و نیک خواهان باید عاجلاً برای این زخم کهنه و درد مزمن انسان، چارهای علمی، منطقی و عملی بجویند. بیتردید نه مدافع حقوق زن، لزوماً فمنیست میباشد و نه یک منتقد فمنیسم حتماً مخالف حقوق زنان است، لهذا امر مهم دفاع از حقوق و منزلت انسانی زن را نیز با مرام فمنیسم، نباید مساوی انگاشت. همچنین نقد یا مطالعهی آسیب شناسانهی یک تفکر یا مرام، لزوماً به معنی انکار جهات و آثار مثبت آن اندیشه و مرام نیست. بسا تفکر و مرام نادرستی که در کنار ابعاد و آثار منفی و زیانبار فراوان خود، پیامدهای قهری مثبتی نیز ببار آورد. هرچند فمنیسم در اوایل قرن هفدهم به عنوان جنبش استیفای حقوق زنان، ظهور کرد اما امروز به مثابه مبنا یا متد مطالعه در اکثر حوزههای علوم انسانی همچون معرفت شناسی، هستی شناسی، الهیات، انسانشناسی، روانشناسی، جامعهشناسی، فلسفهی اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفهی سیاست و گاه حتی در حوزه علوم طبیعی مانند زیستشناسی حضور یافته است. هم ازاینروست که این مرام، هویتی چند ضلعی پیدا کرده که گاه هریک از اضلاع آن به تنهایی، مسلکهای گوناگونی را با مبادی و مبانی مختلف در بر میگیرد. تنها در مطالعات جامعه شناختی و روان شناسی اجتماعی، نحلههای متنوعی چونان لیبرال فمنیسم، فمنیسم مارکسیستی، سوسیال فمنیسم، فمنیسم روانکاوانه، فمنیسم اگزیستانسیالیستی، فمنیسم رادیکال و بالاخره فمنیسم پسامدرنی پدید آمدهاند. اگر ادعا شده: در قرون وسطی فلسفه، کنیز دیانت بود، به نظر ما در عصر جدید، علم نیز خدمتکار ایدئولوژیها شده است! اکنون به جای آنکه معرفتشناسی، زیرساز نظریههای حقوقی و سیاسی گردد این نظامهای سیاسی و حقوقیاند که معرفتشناسی سازگار با خود را جعل میکنند! امروز حتی در علومی چون زیستشناسی، ردپای ایدئولوژیها را میتوان مشاهده کرد! اکنون عنوانی چون علم ایدئولوژیک، یک واقعیت است. خردمندان نیک در مییابند که اختلاط حوزههای مطالعاتی، علم و فلسفه را دست خوش گرایشها و پیش فرضهای سیاسی کردن، حاصلی جز تحریف حقایق و ابهام آلود ساختن فضای دانش و معارف بشری ببار نخواهد آورد. روزی مارکسیسم سعی میکرد اصول سست دیالکتیک مارکسی را به همهی حوزههای علوم انسانی و علوم طبیعی، تسری دهد و کامیاب نشد. دیگر روز نازیها تلاش کردند توسط هزاران زیست شناس، و از جمله 30000 پزشک عضو انجمن ملی پزشکان جامعهشناس و اعضا شاخهی پزشکی حزب نازی، مدعیات پوچ خود را توجیه کنند و ناکام ماندند. امروز فمنیسم سعی میکند همان تجربههای شکست خورده را به نام دفاع از حقوق زن، تکرار کند. به نظر ما دفاع از حقوق حقهی زنان، به تحریف علوم و افکار، یا به دیگر نمایی واقعیتهای طبیعی و انسانی، نیاز ندارد.
تفاوتهای طبیعی واقعی زن و مرد را مفرطانه تبیین جامعه شناختی کردن و دوگانگی های زیست شناختی میان آن دو - حتی فعل و انفعالات هورمونی و ژنتیکی و فیزیولوژیک - را نتیجهی سازمان حاکم بر جامعه و تربیت خاص اجتماعی انگاشتن، حریم علوم و معارف را مخدوش میسازد و از آنجا که این نگرش، غیر علمی است هرگز مشکل حقوق ضایع شده و منزلت از دست رفتهی زن را نیز حل نخواهد کرد. آیا تفاوتهای زیستی و رفتارهای متفاوت جنسی مشهود میان دیگر جانداران نیز که نوعاً مشابهت بسیار با تفاوتها و رفتارهای آدمیان دارد، میتواند نتیجهی سامانه و تربیت اجتماعی تاریخی خاصی باشد؟ اگر چنین نیست - که نیست - پس چرا تنها دربارهی انسان، چنین تلقیای را مطرح میکنیم؟! این روش، یعنی برای حل یک معضل، معضلی بزرگتر آفریدن!افراط و تفریط همیشهی تاریخ، بزرگترین قربانگاه حقیقت بوده است. روزگاری انسان را مساوی با مذکر میپنداشتند و زن را در عداد سایر جانوران میانگاشتند و این بینش ضد دینی، ضدانسانی و ضدعلمی، منشأ ظلمهای بی شمار در حق زنان گردید، امروز فمنیسم رادیکال با توجهات غیر علمی افراطآمیز به صفات زنانه و تفاوتهای فیزیولوژیک زنان، بر برتر انگاری زنان پای میفشرد! به نظر ما یک انگارهی غلط را به انگاره غلط دیگر نمیتوان زدود. دفاع بد، زیانبارتر از حملهی خوب است: گویی فمنیسم افراطی، ضرورت نوعی سلطهی یکی از مرد یا زن بر دیگری را گریزناپذیر انگاشته است، لهذا بیهیچ دلیل و سند معتبر عقلی علمی - چنانکه مارکسیست فمنیستها تصور کردهاند - سامانهی اجتماعی باستان را مادر سالار میپندارند و امروز برای سقوط نظام موجود که به خیال آنان پدر سالارانه است
و اعادة سیستم مادر سالار، کوشش و مبارزه میکنند! حال آنکه هم پیش فرض یاد شده، نادرست است، هم رفتار برخی جوامع در تنظیم روابط خانوادگی در گذشته ناصواب بوده و هم روشهای افراط یا تفریط آمیز برای حل معضلهی موجود، غیر صائب است. از دیگر آفات روش فمنیسم، صدور حکم واحد برای موضوعات مختلف است. با توجه به تفاوتهای عمیق شرایط اقلیمی فرهنگی، مذهبی، و شغل عادات و رسوم و همچنین تنوع ستمهای روا شده بر زنان، حقوق و شیوههای تأمین آن در هر جامعه و برای هر گروه از زنان، باید جداگانه مورد مطالعه و عمل قرار گیرد. بسا که تجویز نسخههای عام و کور، درد جامعهی بیمار انسانی کنونی را تشدید کرده حتی سبب بروز عوارض نا مطلوب و بیماریهای جدیدی گردد!
از دیگر آفتهای معرفت شناختی و روش شناختی نگرش فمنیستی، تحلیلهای کلیشهای و تک بعدی است. مبانی و متدهای مارکسیستی، سوسیالیستی، روانکاوانه، اگزیستانسیالیستی را - که هر یک در برابر صدها سئوال اساسی فلسفی و علمی، قامت خم کردهاند - حق پنداشتن و براساس آنها هستی و حیات را تفسیر کردن و طبیعت و معیشت را تدبیر کردن، نتیجهای جز ارائه راه کارهای ایدهآلیستی کلیشهای و نا کارآمد که هرگز تاکنون رفع مشکل و حل معضل نکرده و نمیکند. از جمله پیش فرضهای ناصواب در تحلیل فمنیستی، پست انگاشتن ذات نقشهای زنانه است، نقشهای حیاتی همچون زایش که استمرار نسل بشریت - که گل سرسبد آفرینش است - بدان بسته است و تربیت فرزند، که زن را در جایگاه انحصاری مربی بشریت مینشاند و تدبیر منزل و تنظیم خانواده که سلول تشکیل دهندهی جامعه است. اینگونه نگریستن به نقشهای عظیم حیاتی، علاوه بر آنکه زنان را استمرار ایفأ این نقشها همراه با احساس عزت و رضایت و به نحو صحیح باز میدارد و در نتیجه، آیندهی حیات بشریت را تهدید به زوال میکند، نقش آفرینی تاریخی زن را بی ارزش قلمداد کرده، نسبت به گذشتهی آنان بدترین ناسپاسی را روا میدارد، به برتری ذاتی مرد و ارزشمندی نقشهای مردانه صحه میگذارد و این خود ظلم مضاعف دیگری است که به عنوان فمنیسم و دفاع از حقوق زن در حق زنان روا میشود. اصولاً مرد انگاری زن و نگرش مرد واره به حیات و هستی و مناسبات انسانی، به معنی تنزل دادن شأن زن از جایگاه رفیع انسانی اوست. لازمهی انسان بودن زن، مرد شدن او نیست. برای احراز شأن متعالی زن باید او را انسان تعریف کنیم نه مرد. تشبیه و تشبه زنان به مردان، اذعان به برتری مردان است و این نه با تحقیر مفرطانهی مرد توسط فمنیسم افراطی، سازگار است و نه با شأن مکرم و منزلت محترم زن. امروز مرد انگاری زن، او را دچار از خود بیگانگی ساخته و زیست در برزخ زن - مرد، زن را به ورطهی بحران شخصیت و کیش دو شخصیتی افکنده است. لهذا رفتار و کنش بانوان به تبع محیطها و نقشهای متفاوت محوله و شرایط حضور در خانه و اجتماع، متغیر و متفاوت گردیده است و همه میدانیم چنین وضعیتی، آدمی را از کارآیی و ایفا نقشهای ثابت و مؤثر باز میدارد. یکی دیگر از پیش گمانههای ناصواب فمنیسم افراطی، سیاسی تلقی کردن همة شؤون حیاتی آدمی، حتی زناشویی و رفتارهای شخصی جنسی و مناسبات خانوادگی است! مقولهی سیاست و بازی قدرت که روزگاری فقط به حوزهی مناسبات عمومی تعلق داشت با شعار امر شخصی، امر سیاسی است، که از سوی فمنیستهای موج دوم مطرح شد، به حوزهی روابط خصوصی مناسبات خانوادگی (زن و شوهر، والدین و فرزندان) نیز تسری یافت و بسی روشن است که چنین نگرشی، تخاصم و تعارض را جایگزین صفا و خلوص عشق و تعاون میان اعضأ خانواده میکند و چنین نیز شد. رفتارهای ناهنجار و ستمهای روا شده بر زن را به اساس وجود نهاد خانواده و ازدواج قانونی و شرعی نسبت دادن و قداست و سلامت این نهاد ارزشمند را شکستن و عرضهی تئوریهای ناهنجارآفرینی چون ازدواج آزاد، جدا انگاری مناسبات جنسی از روابط خانگی و باروری و تولید مثل، خانوادهی تک والدینی، معاشقه آزاد، اکتفا به همجنس و... ، آفت دیگری است که پی آوردها و عوارض جبرانناپذیر فراوانی را برای جامعهی بشری سبب شده است، این نگرش به جای حل مسأله، به زدودن صورت مسأله پرداختن است، درست مانند آن است که به دلیل وجود حاکم ستمگر و حکومت ظالمانه در یک کشور، مردم آن کشور اصل ضرورت وجود حکومت و نیاز به نیاز به نظام اجتماعی را نفی کنند! قطعاً با این شیوه مشکلات مضاعف خواهد گردید. افزون بر آفات و عوارضی که تا اینجا در این مقال افتاد، مبانی و منطق فمنیستی، پیامدها و تبعات روانی، اخلاقی و اجتماعی سیاسی و بسیاری داشته است که امروز گریبان جامعهی بشری را سخت میفشرد و دریغا که به موازات افراط فزایندهی ادعاها و اقدامها، این پیاوردها نیز روز افزون رو به تزاید دارد!
برای رعایت اختصار به برخی از آن پیامدها اشاره میرود: جنبش فمنیسم در برخی جوامع صرفاً نظم سنتی خانواده را در هم گسسته، بی آنکه قادر باشد نظم موجه و منطقی دیگری را جایگزین آن سازد، لهذا با تشدید تخاصم و پراکندن تخم نفاق در مهرستان خانواده، «وفا و صفا»، «مودت و رحمت» جای خود را به «بی مهری و نامهربانی» و «خیانت و سردمزاجی» سپرده است! روابط عاطفی بر ساخته بر طبیعت انسانی و آکنده از «آرامش و آسایش» به مناسبات خشک و بیروح اعتباری و ضوابط تصنعی قراردادی بدل شده و در یک کلمه، مناسبات طبیعی صمیمانهی اعضا خانواده تا حد مناسبات منفعت طلبانهی یک شرکت تجاری
یا حزب سیاسی و صحنهی بازی قدرت تنزل کرده است! در برخی جوامع و یا طبقات اجتماعی، نقش مقدس و حیات بخش و جایگزین ناپذیر باروری و بار آوری، زایش و پرورش فرزندان رو به افول و نزول نهاده و سلامت نسل آدمی در معرض تهدید قرار گرفته است. مسالهی دختران و پسران بی کاشانه و جوانان اسیر عقدههای سایه سار پدر نچشیده وعطر مهر مادر نشنیده، جامعهی مدرن مدنی را تهدید میکند. اینهمه دستاوردهای تئوریهایی چون «معاشقهی آزاد»، «زناشویی کمونی»، «وصلتهای آزاد»، «مادر مجرد»، «ازدواج سهامی» و... است.
نخستین چیزی که زنان شیفتهی شعارهای فمنیستی میبازند، گوهر«بهداشت روانی» است، بحران روحی زنان بیعاقبت و عقبه، بیپناه و پشتیبان، غمزده و بیهوده زی،گره کور دیگر کلاف سردرگم معضلات اجتماعی دنیای مدرن است! زن غربی«آزادی حقیقی» را با «احساس آزادی» که تنها یک «حالت کاذب روانی» است، عوض کرده است، لهذا همین که با لحظهای «بازگشت به خویش» و اندکی «خود کاوی» دروغین بودن این حالت را درک میکند با هجوم بی تابانهی عوارض یاد شده مواجه میگردد! بحران اخلاقی که اختاپوس وار، حیات و هستی انسان غربی را فرا گرفته است از جمله، معلول شعارها و رفتارهای تندروانهی فمنیستی است؛ شیاع
روابط جنسی ضد فطری همچون: «همجنس بسندگی»، «نرمایه منشی»، «خودارضایی» سبب شیوع بیماریهای جسمی و روحی بیشماری گردیده است.
در آغاز عصر جدید، بورژوازی به قصد بهره برداری استثمارگرانه از زن، در کورهی شعارهای فمنیستی دمید، به نام رهاندن زن از کار منزل و وظایف خانوادة هستهیی، زن را - به عنوان نیروی کار ارزان و مطیع، پرحوصله و پردقت - به خدمت در کارخانه واداشت و خدمتکاری جامعه (خانواده گسترده) گماشت، در سمت جدید نیز جز پستهای پست و غیر کلیدی و مشاغل خانگی و شبه خانگی به وی سپرده نشد. نماپردازی و زیباسازی، مهمانداری و پذیرایی، پذیرش و منشیگری، کار در کودکستانها و مربیگری، فروشندگی و ایفا نقش جلب مشتری در فروشگاهها و نمایشگاهها و دیگر کارهای خدماتی، مصادیق غالب اشتغالات زنانه است.
زنان امروز از عوارض جسمی روحی فراوان ناشی از اشتغالات برون خانهای و نوعاً مسئولیت مضاعف جمع میان کار در منزل و اجتماع و ایفای نقش دوگانه، رنج میبرند. موارد سوء استفادههای سیاسی از جنبش فمنیسم مانند به کارگیری زنان در جهت منافع ایدئولوژیکی و حزبی نیز کمتر از سوء استفادههای اقتصادی نیست، مارکسیسم فمنیسم با جنگ طبقاتی انگاشتن اختلاف زن و مرد و بخشی از پرولتاریا قلمداد کردن زنان، علاوه بر تحریف واقعیت و ایجاد انحراف در مسیر مبارزه، عملاً اولویت تلاش برای حل مشکل زنان را انکار کرده است. اگر ظهور فمنیسم در آغاز، نشانهی وجود ستم ناروا در حق زنان بود، تطور و پیدایش مسلکهای نوبه نو فمنیستی، دلیل عدم کارآیی این جریان و روشهای بکار رفته در دفاع و تأمین حقوق از دست رفتهی زن است، پس از چهار قرن تلاش، در کارنامه فمنیسم، عوارض و جرایمی چون: تحریف حقایق علمی و افزایش ابهام در حقوق، انحراف مسیر مبارزه و دسترس ناپذیر شدن حقوق حقیقی زنان، تشدید تخاصم و زوال صفا و وفا، شیاع عوارض جبرانناپذیر روحی جسمی و شیوع زیانهای اقتصادی اجتماعی، از دست رفتن پشتوانهها و پناهگاههای اخلاقی، دینی و سنتی و در نهایت تنزل منزلت انسانی زن بر غم عدم نیل او به شأنی درخور در جامعه کنونی، ثبت است.
چالشها و پيامدهاي منفي فمنيسم
- ايجاد تقابل ميان زن و مرد - توجه نكردن به نقش مكمل زن ومرد موجب شده است كه آنها تصويري خشن از جنس مرد ارائه دهند و در صدد مقابله براي باز ستاندن حقوق تاريخي از دست رفته برايند. درمقابل مردان هم به حركتهاي مشابه متوسل شوند.
- غير نظام ارزشي و تزلزل خانواده - تأكيد بيش از حد بر حقوق اجتماعي – سياسي - مدني و در اولويت قرار دادن اشتغال از يك سو و عدم توجه لازم به اخلاق در كنار حقوق و بي مهري به خانواده و تحقير وظيفه مادري و همسري عملاً زيان هاي جبران ناپذيري به همراه داشته است. كم شدن ميزان ازدواج وازدياد طلاق ، بروز فساد و فحشاء از آثار طبيعي تغيير نظام ارزش است.
- مشكلات اقتصادي - سلب مسئوليت اقتصادي از مردان و روانه كردن زنان به محيط كار با توجه به محدوديت جسمي زنان و نابرابري شرايط عملاً به فقر بسياري از زنان انجاميد. همچنين خروج زن از خانه موجب افزايش ميزان هزينه خانواده شد بنابر آماري كه گرفته شده در دهه 1980 بسياري از زنان متأهل براي بالا بردن در آمد خانواده وارد بازار كار شدند ولي در سال 1988 در آمد زن و شوهر روي هم 6% به در آمد كل خانواده اضافه كرد.
البته به آن مشكلات مربوط به محيط كار را نيز افزود و آسيب پذير بودن بيشتر زنان به دليل محدوديت هاي جسمي و ناتواني از انجام كار سنگين و تحقير توسط همكاران مرد- از جمله مشكلات زنان شاغل بود.
- تغير چهره ظلم بر ضد زنان- در جهان معاصر نوعي جديد از بردگي زنان جايگزين بردگي سنتي شد. در نظام سرمايه داري زن ابزار توسعه اقتصادي و جذب سرمايه است نه موجودي انساني و نيازمند ارتقاء فرهنگي. لذا زن در تبليغات تجاري - فيلم هاي سينمايي، صنعت توريسم از جايگاه ويژه بر خوردار است.
- سوء استفاده قدرت هاي سياسي- احزاب سياسي از تبليغات و تظاهرات زن گرايان بهره مي گيرند و وعده هاي كانديداهاي اين احزاب به زنان در واقع تضميني براي پرشدن صندوق رأي است به نفع خودشان ، در سطح سياست هاي خارجي ، بلوك شرق و غرب از تبليغات فمنيست ها به عنوان اهرم فشاري اقدامات ترقي خواهانه جهان سوم سود جسته اند. بطور مثال: در طول انقلاب اسلامي ، سازمان ها و تشكل هاي فمنيستي به نامه هاي پياپي خود به مجامع بين المللي درباره تضييع حقوق زنان ايراني در واقع حربه اي تبليغاتي در اثبات ادعاي جهان غرب درباره فقدان عدالت اجتماعي در ايران هستند. همچنين از فمينيسمها به عنوان گذرگاه در صدور الگوهاي استعماري به زنان جهان سوم استفاده مي شود
نقد فمنيسم
تعدد گرايشات در فمنيسم نشانگر ناسازگاري، اختلافات، عدم تحمّل و نقد دروني حاميان آن در اين مكتب است. در ميان گرايشات فمنيستي، فمنيسم راديكالي (افراطي) مخرّبترين و عقب افتاده ترين جنبش دهه 60 است. اگر چه ديگر گرايشات همگي نيازمند نقد هستند اما آنچه امروزه نقد آن از اهميت لازم برخوردار است، فمنيسم راديكالي است. نقد اين جنبش نيازمند فرايندي عمقي و در حوزه های معرفتي همچون هستيشناسي، شناختشناسي، انسانشناسي و غيره است، در حالي كه ديگر گرايشات فمنيستي عموماً نيازمند نقدي سطحي و روين در مساله فمنيسم هستند، چراكه اساساً نقدهايي كه در حوزه معرفتي و انديشه اي بر مكاتب ليبراليسم، ماركسيسم، سوسياليسم و پستمدرن وارد ميشود به گونه اي طبيعي مساله فمنيسم را نيز در بر خواهد گرفت. در حالي كه وضعيت فمنيسم راديكال بدين گونه نيست، فمنيسم راديكال مكتب يا بهعبارت بهتر جنبشي است كه بالاصاله در باب زنان و رهايي آنان شكل گرفته است. از اين نظر شايد حق را به كساني داد كه معتقدند فمنيسم واقعي همان فمنيسم راديكال است. با اين حال اين مقاله در صدد نقد عمقي به جنبش فمنيسم نيست و تنها تلاش خواهد كرد به برخي از ابعاد و معضلات سياسي، اجتماعي و فرهنگي اين جنبش كه عموماً از زبان غربيها بيان شده است بطور فهرست وار اشاره نمايد:
1ـ جنبش فمنيسم منظري تك بعدي به تمام جنبه هاي زندگي انسان دارد. اين جنبش تمام بدبختيها و شرور جهان را در اثر تسلط مردها بر زنان دانسته و خواهان حذف مردان در تمام عرصه هاي اجتماعي است، در حالي كه زندگي در اين جهان و بقا و تداوم آن ناگزير از تعامل زن و مرد در زندگي اجتماعي است. بنابراين عدم توجّه به «مكمّل» بودن زن و مرد و برتري يا فرودستي هر يك از دو جنس بزرگترين خطاي اين دسته از فمنيستها است.
2ـ روح حاكم بر جنبش فمنيستي، همان روح توتاليتر و ديكتاتوري است. فمنيسم به فرد اجازه نميدهد تا براي خود تصميم گيري نمايد و بينديشد، حتي در تفكر خصوصي اشخاص هم مداخله ميكند، به فرد اجازه ابراز وجود نمي دهد و كوچكترين فعاليتهاي افراد را تحت نظر دارد چرا كه اساساً اين جنبش مدعي كنترل تمام بخشهاي مختلف زندگي بشر است. آنان در آن واحد ضد بورژوا، ضدّ كاپيتاليست، ضدّ خانواده، ضدّ دين و ضدّ روشنفكراند. لحن و زبان اين جنبش هم روحية فاشيستي آن را نشان ميدهد، كلمات زشت و وحشتناك و سخنرانيهاي فاجعه آميز فمنيستهاي راديكال نشان دهندة اشتياق آنها براي لطمه زدن به ديگران است.
يكي از مجلاتي كه منعكس كننده طرز تفكر فمنيستهاي افراطي است به نام «Now» و يا «سازمان ملي زنان» روي جلد يكي از شماره هايش اين چنين اعلام ميدارد:
«حالا زمان آن فرا رسيده تا كنترل زندگيمان را در دست گيريم. حالا زمان براي آزادي پرثمر براي زنان از تمام گروهها و طبقات اجتماعي، فرهنگها و سنين مختلف و گروههاي گوناگون جنسي فرا رسيده و حالا ديگر زمان شبيه سازي ما و بوروكراتهايي كه همچون عروسكهاي خيمه شب بازي اند و خواهان كنترل و زجر دادن زنان، كشتن و تجاوز به جسم ما، به سر رسيده است. در حال حاضر زمان براي ضربه زدن و با نوك چكمه به زير شكم پدرسالاران كوبيدن فرا رسيده! و حالا زمان براي مبارزه ما فرا رسيده است.» «نه خدا، نه آقا و نه هيچگونه قانوني نميتواند سد راهمان باشد.»به نظر مي رسد همين پاراگراف كوتاه نشان دهنده خشم وغضب، لذت طلبي و نامفهوم بودن «فمنيسم» راديكال باشد و اوج ديكتاتوري و فاشيستي آنان را نشان دهد. آنها حتّي به كاربردهاي زباني هم رحم نمي كنند. كلمه«Women» را به كلمه «Wimin» تبديل كرده اند چرا كه به خيال خود معتقدند هر كلمه اي كه به Men ختم بشود، همان ادامه مردسالاري و تسلط مردان بر زنان است، بنابراين بايد از كاربرد چنين واژه هايي پرهيز كرد. آنان به نهادهايي حمله ميكنند كه درجه بندي و رعايت سلسله مراتب در ذات آنها نهفته است، اساساً هدف آنان قصد تغيير مرزها و معيارهاي تعيين شده اجتماعي است. و در مقابل خواهان مستقر ساختن مرزها و معيارهايي هستند كه تنها خود از آن حمايت ميكنند، و اين در واقع همان روح ديكتاتوري و توتاليتري است كه در درون اين جنبش قرار دارد.
3ـ فمنيسم مسئوليتهاي سنگيني را بر زنان تحميل كرده است. زني كه در گذشته روش و شيوه زندگيش، انتخابش و اصولاً برنامه ادامه حياتش در اين جهان براي وي مشخص و معلوم بوده، امروز بايد در كليّه موارد تنها خودش تصميم گيرنده اصلي باشد و اين همه
مسئوليتها وتصميمات كه هر زني در جامعه امروزي با آن مواجه است به حدي سنگين است كه براي عده بسياري از زنان در غرب به مرز غيرقابل تحملّي رسيده است. اساساً در اختيار قرار دادن آزاديها و انتخابهاي بيشمار به زنان نه تنها موجب رهايي آنان نگرديد، بلكه آنان را در سيستم نامشخص و نامبهمي قرار داد كه در واقع هر گونه آزادي و انتخاب را از آنان سلب كرده است. با مشكلات زيادي كه جنبش فمنيسم بر زنان تحميل كرده و آزاديها و انتخابهاي بيشماري را در اختيار آنان قرار داده است، برخي زنان جامعه امروزي را مجبور كرده تا براي تسكين آلام خويش تئوري كهنه و قرون وسطايي«توطئه مردان عليه زنان» را بپذيرند.
4ـ فمنيسم باعث رشد فزاينده استفاده ابزاري مردان از زنان گرديده است. امروزه در غرب و حتي در برخي از جوامع شرقي، از زن به مثابه كالاي جنسي در تبليغات تجاري مورد استفاده قرار مي گيرد. زن كه حقيقتاً داراي هويت و منزلت والايي در جامعه است تحت آماج فريبنده تبليغاتي، به طور مستقيم وغيرمستقيم، ناچار است بزرگترين تحقيرها و بيحرمتيها را در استفاده ابزاريش تحمل نمايد.
شركتها و بنگاههاي تجاري و اقتصادي براي زيبا جلوه دادن كالاهاي تجاري و فرهنگيشان، زيبايي زن را به قربانگاه ميبرند تا از آن طريق بتوانند به نان و نوايي برسند.
5ـ بها ندادن به شريفترين حرفه زنان يعني «مادري» و «خانه داري»، يكي از كريهترين و زشتترين چهرة فمنيستهاست. حرفهاي كه اساساً به لحاظ توانايي هاي جسمي و روحي، تنها زنانند كه ميتوانند به خوبي از عهده آن برآيند و مردان هرگز قادر به اداره آن نيستند.
مگي گالاگر ميگويد: فمنيسم با دروغ بزرگي كه به زنان و مردان گفت به يك پيروزي بزرگ دست يافت. نقش يك خانم خانه دار در خانه دستكمي از زنان در مشاغل ديگر ندارد. آنها تصور مي كنند اگر زني كاشف دارو باشد و راه معالجه بيماري سرطاني را نشان دهد و يا اخلاقيات جديدي را در جامعه باب كند ميتواند سروصداي بيشتري را در جامعه بر پا كند در حالي كه كارهاي يك خانم خانه دار بازتابي در مطبوعات و راديو و تلويزيون ندارد اما بايد دانست كه داراي ارزش كمتري هم نيست و از نظر ارزش كاملاً با دستاوردهاي بزرگ ديگر هم سنگ است. اساساً زنان به همان ميزان كه در صحنه اجتماع گرفتار شدند، به همان ميزان مزاياي خانه و خانواده را از دست دادهاند. فمنيستها در اينباره تصور ميكنند به زنان آزادي حق انتخاب بخشيدهاند، در حالي كه فمنيسم در واقع زنان را در تشكيل و ادامه خانواده به سبك و روش سنتي منع كرده و بسياري از انتخابهاي آزاد را از آنان سلب كرده است.
6ـ فمنيسم باعث ايجاد ترديد و عدم اعتماد به نفس در دانشجويان و تحصيل كردگان دانشگاهي گرديده است. در صورتي كه دانشجويان ديگر مشغول تحصيل تاريخ، ادبيات، علوم، زبانهاي خارجي و ديگر مواد درسي هستند، دانشجوياني كه مشغول تحصيل در رشتة زنانند در واقع تلاش ميكنند تا برخوردهاي ستيزهجويانهاي را بياموزند كه اين برخوردها توأم با اطلاعاتي دروغين است. آنان يكي از شرايط عضويت در جنبش را ابراز خشم و نارضايتي در همه چيز مي دانند، در حالي كه همين نارضايتي و خشم و آتش زدن به دامنه تنفر است كه ديواري ميان واقعيت و ادعاهاي فمنيستها بوجود آورده است. اساساً اين نوع طرز تلقي دانشجويان را نه تنها براي زندگي آينده آماده نميسازد بلكه آنان را دستخوش ترديد و عدم اعتماد به نفس ميكند. 7ـ روح جنبش فمنيستي «همجنسگرايي» است. خانم تي. گريس آتكينسون كه خود يكي از فمنيستهاي سرسخت است، اعتراف ميكند كه «فمنيسم به مثابه تئوري و همجنسبازي در حكم و عمل است.» اين دسته از فمنيستها كه از ريشه با مردان سرناسازگاري دارند، به صراحت اعلام ميدارند كه بايد حتي در روابط خصوصي نيز بجاي آنكه با مردي سپري كنند، با همنوعان خود بسر برند.
اگرچه اين عمل از آنجا كه مخالف طبيعت است، تنها در مقام شعار است و آنان در خلوت ناچارند نياز طبيعي خود را تنها با مردان برطرف سازند. اساساً بسياري از رهبران جريان فمنيستي شخصيت بسيار منفي داشته اند. آنان بجاي آنكه بدنبال ارتقاء منزلت زن و تحقق شعارهاي فريبنده خود باشند، در واقع بدنبال تئوريزه كردن و معقول جلوه دادن راههاي بيبندباري خويش برآمدند. برخي از فمنيستهاي مطرح مانند خانم بتي فريدن در كتاب ابهت و جاذبه فمنيستي بجاي آنكه به دنبال ارائه ديدگاههاي علمي از فمنيسم باشد، به دنبال نشان دادن جاذبه هاي شخصي خويش هست.
8- مبارزه با فمنيسم امري بسيار مشكل است. فمنيسم حقيقتاً استعداد مؤثري در تهديد و ايجاد وحشت در ديگران دارد. براي مردان جلوگيري از رشد فمنيسم و برشمردن حرفهاي خلاف واقع آنان بسيار مشكل است. اگر مردان خطر رويارويي با فمنيستها را ناديده بگيرند و مشت بسته آنان را باز كنند مسلماً مورد اتهامات دشمني و خصومت با زنان و حقوق آنان قرار خواهند گرفت. آنان مردان را متهم خواهند كرد كه با ناديده گرفتن حقوق زنان قصدشان خوارشماري آنان و بازپسگيري حقوقي است كه تا به حال به آنان تفويض كردهاند، آنان ادعا خواهند كرد كه مردان علاقمندند تا زنان را دوباره به موقعيت گذشته يعني «فرمانبرداران مطيع مردان» بازگردانند. اين در حالي است كه مرداني كه از اين اتهامات وحشت دارند، حزم و احتياط را برگزيدهاند.
بنابراين هرگز نبايد يك فمنيست را به چالش و شك و شبه نسبت به كنه مرام خود فرا خواند. زيرا در جايي كه شواهد، قرائن و منطق همه عليه آنهاست ضرورت ايجاب ميكند تا فمنيستها ادعا كنند كه هرگونه مخالفتي با مرامشان و عليه انقلاب فمنيسم، مشوق بازگشت به وضعيت موجود است. آنان هر زمان كه ببينند حقايق و طرز تفكر معقولانه موجب ناكامي آنان ميگردد، فوراً به فلسفه قديمي خود بازميگردند و هر گونه حقيقتي را زائيده «ساختارهاي مردسالارانه» ميخوانند.
به عنوان مثال دختر دانشجويي همه ايرادهاي وارده بر پژوهشهايش را به اين دليل كه همه ملهم از «روحيه مردانه» است را مردود خواند. اما همكاري نهادهاي سياسي و فرهنگي بويژه حضور مؤثر زنان خواهد توانست به ترميم لطمه ها و صدماتي كه فمنيستها بر پيكر جوامع وارد كرده اند بپردازد.
رابرت ايچ بورك منتقد بزرگ انديشه، اخلاق و فرهنگ غربي و آمريكايي درباره فمنيسم معتقد است، اگر غرب به ويژه آمريكا همين روند را در پيش گيرند، فمنيسم افراطي آنان را درسراشيبي به سوي گومورا فرا خواهد خواند. گومورا (به عربي عموره و سدوم) دو محل مجاور در بحرالميت هستند كه بنا به نقل تورات، محل عذاب قوم لوط به خاطر فساد و شهوتراني آنان بوده است.
وي معتقد است با توجّه به مشابهت هاي اخلاقي و فرهنگي ميان جامعه كنوني آمريكا و مردم «گومورا» سرنوشت مشابهي براي جامعه مزبور قابل پيشبيني است و جوامع غربي بويژه آمريكا در سراشيبي منتهي به «گومورا» هستند.
نتیجه
- فمينيسم، جنبشى است سازمان يافته كه بر اساس مبانى فلسفى غرب پىريزى شده و هدف آن رفع هر گونه ظلم و ستم به زنان و احقاق حقوق آنان در نظام اجتماعى است.
- فمينيسم از آنجا كه فاقد ايدئولوژى و پشتوانه علمى مشخص است، متأثر از جهانبينى غرب، به طرح راهكارهايى مختلف كه عمدتا با مبانى وحيانى در تضاد است مىپردازد. از اين جهت، فمينيسم جريانى انسان مدار و اومانيستى است.
- فمينيسم در غرب به علت دورى از معنويت و اخلاق، دچار ناكامى شده است؛ چون به درستى هدايت و تئوريزه نشده است. اكنون شاهد بالاترين ركورد خشونت و تحقير عليه زنان در غرب هستيم. اهانت، استثمار اقتصادى، عريان ساختن و ابزارى كردن جنس مونث شواهدى هستند كه هويت فمينيسم را زير سؤال مىبرند.
- ظلم و تحقير تمدنهاى كهن غربى، خشونت و كژ انديشى اربابان كليسا، تفكرات الحادىِ انسان مدار و نظام سرمايهدارى، از جمله عواملى هستند كه سب خيزش زنان و ايجاد نهضت فمينيسم شد.
- علل تنوع گرايشات فمينيستى را بايستى در وابستگى آنها به انديشههاى سياسى و فلسفى غرب بدانيم. هر گرايش فمينيستى طبق همان انديشه وابسته، به تحليل مسائل زنان مىپردازد.
- در مرحله ايده و آرمان، تمام نحلههاى فمينيستى خواهان برابرى زن در تمام عرصههاى سياسى و اجتماعى هستند و رفع سلطه جويى جنسى، مبارزه با مردسالارى، پايان بخشيدن به تبعيض و خشونت عليه زنان را از اهداف خود مىدانند؛ اما بيشتر اين اهداف تنها در حد يك ايده و ذهنيت باقى مانده و در عمل پياده نشده است.
- فمينيسم اسلامى پديدهاى نو در جوامع اسلامى، به ويژه ايران، است كه بر پايه سكولاريسم و تجدد گرايى بنا شده و به تفسير و تأويل آموزههاى دينى و تطبيق آن با فرهنگ غرب پرداخته و سعى كرده است با ايجاد شبهه و طرح سؤالهاى واهى، بنياد خانواده و اجتماع مسلمين را از بين ببرد.
- مهمترين اهداف فمينيسم، تلاش براى رفع انواع تبعيض عليه زنان، كسب برابرى حقوقى، تساوى زن و مرد، تشابه در حقوق، برابرى جنسى و به رسميت شناختن همجنسگرايى و سقط جنين مىباشد. بسيارى از خواستههاى آنان با مبانى اسلام و اديان الهى ديگر در تضاد است و حاصلى جز نابودى خانواده و اجتماع ندارد.
- فمينيسم بعلت فقدان ايدئولوژى و مكانيسم مناسب براى موضوعشناسى مسائل زنان و از آنجا كه با وضعيت مذهبى، فرهنگى و اجتتماى جوامع اسلامى ناسازگار است هرگز نمىتواند پاسخگوى نيازهاى زن مسلمان باشد.
- اسلام از نظر محتوا و اصول آنچنان غنى، محكم و مستدل است كه براى حفظ و صيانت زن دفاع از كرامت و شرافت و حقوق او، نيازى به فمينيسم نمىبيند.
- فمينيسم از لحاظ جهانبينى، هرگز قابل قياس با اسلام نيست. اسلام و فمينيسم دو مقوله كاملاً جدا از هم، با مبانى مختلف ايدئولوژيكى، اهداف، كاركردها و آرمانهاى متفاوتند و هيچگاه با هم تلفيق نمىشوند و مولودى به نام فمينيسم اسلامى را به وجود نخواهند آورد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:8 توسط ماسون کش
|