تاریخچه تکوین فمینیسم و مرورى بر جنبش‏هاى آن
پس از سپرى شدن هزاره جهل و نادانى فرهنگ و تمدن قرون وسطایى غربى و ظهور صر نوزایى و روشنگرى، اندیشمندان و متفکران از اواخر قرن 17 تا اواخر قرن 18، تحت تاثیر اکتشافات جدید علمى و فلسفى و نیز فن‏آورى این دوره، بنیان فکرى و جهان‏بینى نوینى
را پایه‏گذارى نمودند.
دست‏کم پیامد نهضت رنسانس، فروریختن مناسبات اجتماعى و زیر سؤال رفتن بسیارى از ارزش‏ها و هنجارهاى رایج آن دوران بود. از این پس، نحله‏ها و مکاتب مهم فلسفى، سیاسى و اقتصادى یکى پس از دیگرى به منصه ظهور رسیدند.
تفکرات و نظریات نوین اندیشمندانى همچون نیوتن و گالیله از جمله نظریات این دوران است که تاثیرات ژرفى بر تعیین نوع نگرش و نیز جهان‏بینى جدید بشر از خود بر جاى گذاشت.
و در عرصه سیاست و اخلاق نیز تاثیر عمیقى داشت که از آن جمله، مى‏توان به اعلامیه حقوق بشر فرانسه (1789 م) و نیز نظریه حقوق طبیعى افراد اشاره کرد که اساس اعلامیه استقلال آمریکا در سال 1776 م گردید. این نگرش‏ها و تفکرات نوین، جهان را به دو نوع و گروه تعقلى و غیرتعقلى تقسیم نمود. دنیاى تعقلى و عینى دنیایى است که مبناى عمل انسانى بوده و قابل فهم و عمل و محصول دنیاى تعقلى اوست. اما دنیاى غیر تعقلى شامل مجموعه دنیاى ذهنى، ارزش‏ها و اخلاقیات و به طور کلى، عواطف و احساسات افراد است.
جهان تعقلى و عینى، جهان اولى و جهان ذهنى و غیر تعقلى جهان ثانوى و در مرتبه دوم قرار دارد. دقیقا همین اساس و مبناى تقسیم‏بندى جهان زمینه پیدایش تفکرات فمینیستى را فراهم آورد; زیرا از نظر اندیشمندان و متفکران دوره عصر روشنگرى، مردان به دنیا و جهان تعقلى اولى و زنان به دنیاى غیر تعقلى و ثانوى تعلق دارند به گونه‏اى که با مراجعه به آثار متفکران و اندیشمندان آن دوران، به خوبى درمى‏یابیم که وقتى حتى از اطلاق «حقوق طبیعى‏» جامعه بشرى صحبت مى‏شود، منظور، حقوق مردان است و هرگز این حقوق به زنان و بردگان تعلق ندارد. حتى در اعلامیه حقوق بشر فرانسه هم هیچ حقى براى زنان مطرح نشده بود. اعلامیه معروف حقوق بشر که به سال 1791 در اوایل انقلاب کبیر فرانسه منتشر شد نیز ابتدا به نام «حقوق مردان‏» معروف بود. جالب توجه آن‏که علاوه بر موارد مزبور، آثار متفکران بزرگى همچون جان لاک در کتاب دومین رساله و ژان ژاک روسو در کتاب استدلالى بر اقتصاد سیاسى و نیز امانوئل کانت در کتاب مناسبات بین دو جنس نیز متاثر از افکار حاکم بر این دوره بوده است.
در این آثار، هیچ‏گونه حقوقى براى زنان مطرح نشده و منکر هرگونه حق طبیعى براى آنان شده‏اند.
در بورژوازى متوسط انگلیس زنان امنیت انسان دوستانه بورژوازى کلان را نداشتند. آنها وقتى که مى‏خواستند نیازهاى خود و فرزندانشان را برآورده سازند، بامشکلات عدیده‏اى مواجه مى‏شدند. مارى ولى استون کرافت در سال 1791 با الهام از انقلاب فرانسه یک مقاله فمینیستى تحت عنوان «دادخواستى براى حقوق زنان‏» منتشر کرد که در آن بر آیین روسو و ایستار انقلابیون فرانسه و بورژوازى همه کشورها که دختران را از برابرى آموزشى با پسران محروم مى‏کند شورید. در سال 1793، زنان پس از شرکت فعالانه در جنگ 1792 سه سؤال زیر را به نمایندگى مجلس فرانسه تقدیم داشتند:
الف - آیا گردهمایى زنان در پاریس مجاز است؟
ب - آیا زنان مى‏توانند از حقوق سیاسى برخوردار بوده و نقشى فعال در امور دولتى داشته باشند؟
ج - آیا زنان مى‏توانند در انجمن‏هاى سیاسى و یا انجمن‏هاى مردمى گردهم آیند و مشاوره کنند؟
اعضاى مجلس با اعلام راى منفى به این سه سؤال، موجبات «مرگ سیاسى‏» زنان را فراهم آوردند.
در خصوص جنبش‏هاى فمینیستى، شاید بتوان عملى‏ترین و اولین جنبش را حرکت‏هاى ضد برده‏دارى در آمریکا و نیز بهبود وضع کارگران در آمریکاى شمالى به رهبرى فرانسیس رایت‏به سال 1830 دانست که اولین اجتماع آزاد و مختلط را براى بردگان و دیگر شهروندان آمریکایى به وجود آورد. این نوع حرکت‏ها ارتباط نزدیکى با نهضت‏هاى زنان در آمریکا داشت. در اولین گردهمایى جهانى، که براى دفاع از حقوق زنان به سال 1848 در راستاى جنبش‏هاى ضد برده‏دارى در لندن تشکیل شد، به زنان حق شرکت در یک تالار با مردان داده نشد. البته، فمینیسم به عنوان یک جنبش سیاسى به سال 1848 با نام نهضت‏سیکافالز در آمریکا مطرح شد.
در همین سال بود که اولین منشور دفاع از حقوق زنان در کشور آمریکا اعلام شد. از آن پس، دانشمندانى همچون آگوست کنت (1857) و جان استوارت میل (1869) نظریه برابرى زن و مرد را در چارچوب حقوق فردى و اومانیستى مطرح کردند.
در مجموع، نهضت فمینیسم در جوامع غربى تا اواخر قرن نوزدهم توفیق چندانى نداشت، اما در اوایل قرن بیستم، اولین بار نهضت طرف‏دارى از حقوق زنان در انگلیس به رهبرى پاتک هورست آغاز و در بدو جنگ جهانى اول تا سال 1919 توانست تاثیرات عمیقى در جامعه انگلیس از خود بر جاى گذارد. شعارهاى این جنبش «رسیدن زنان به حق راى، کار و آموزش‏» بود که در سال 1918، براى اولین بار زنان انگلیسى به حق راى دست‏یافتند. در فرانسه نیز فمینسیم مردمى که در نیمه اول قرن 19 در این کشور پدید آمد، اساسا توسط زنان طبقه متوسط و کارگر حمایت مى‏شد.
این جنبش‏خواهان حقوق سیاسى واقتصادى براى زنان بود و بر این اصل تکیه داشت که این حقوق نخست‏ بوسیله مبارزه کارگران براى یک جامعه سوسیالیستى به‏دست مى‏آید. بدین سان، در این تئورى، زنان عاملان اصلى آزادى شخصى خودنبوده‏اند. زیرا، على‏رغم آن که مبارزات سرسختانه آنان براى به دست آوردن حقوق خود، کاملا با مخالفت‏شدیدسوسیالیست‏هامواجه مى‏شد، اما به این نتیجه منطقى نرسیدند که رهایى زنان فقط به دست‏خود آنان میسر مى‏شود.
دسترسى به آموزش در تمامى سطوح براى فمینیست‏هاى قرن 19 پیروزى بزرگى به شمار مى‏رفت.
در فرانسه، طرفداران حقوق اجتماعى زن براى دسترسى دختران به آموزش متوسط مبارزه بسیار سختى را آغاز کردند. دسترسى به دانشگاه در پایان قرن 19 براى زنان ممکن شد که آن هم مقاومت‏شدید مردان را به همراه داشت. پس از جنگ جهانى دوم نیز اولین موفقیت نهضت فمینیستى تصریح به برابرى حقوق زن و مرد در اعلامیه حقوق بشر بود که از سوى سازمان ملل در سال 1945 منتشر گردید. از این پس، و به ویژه پس از دهه 60، جنبش‏هاى فمینیستى از یک جنبش براى کسب برابرى حقوق زنان و مردان به یک نهضت جدید فکرى تبدیل گردید که کاملا با نهضت اولیه فمینیستى تفاوت ماهوى داشت: فمینیست‏هاى جدید، به ویژه پس از دهه 80، خواهان برابرى کامل زن و مرد در تمامى عرصه از جمله، آموزش، حقوق و سیاست‏شدند و شعار جنبش‏هاى فمینیستى به شعار «زنان بدون مردان و با رفتارهاى مردانه‏» تبدیل گردید.
علاوه بر جنبش‏هاى فمینیستى در مغرب زمین، در جوامع سوسیالیستى و کمونیستى و در میان متفکران مارکسیسم نیز از حقوق زنان و نیز بیان مرارت‏ها و سختى‏هایى که زنان در جوامع سرمایه‏دارى و غربى تحمل کرده‏اند، سخن به میان آمده است. مباحث مشهور کارل مارکس در خصوص «حقوق کارگران‏»، «از خود بیگانگى‏»، «جبر مادى‏گرایى‏» و مانند آن در این خصوص قابل ذکر است. در آغازین روزهاى قرن بیستم مسائل متعددى که از قرون وسطى به ارث رسیده بود، ذهنیت فمنیست‏هاى غربى را به خود معطوف کرد. و لذا جنبش فمینیستى را در این قرن سبک و سیاقى دیگر بخشید. برخى از این مسائل عبارتند از:
- اعتراف به «مرگ مدنى‏» زن در خانواده و خلع ید از او در امور اقتصادى و سیاسى در قرن شانزدهم در فرانسه.
- طرد اخلاق جنسى دوگانه در قرن هفدهم توسط زنان انگلیس.
- این بینش زنان فرانسوى در آغاز قرن نوزدهم که براساس آن آزادى زنان از آزادى تمام کارگران جدایى‏ناپذیر است.
این آراء با اعمال بدیعى پیوند داشت: مقاومت‏ها و قیام‏هاى ملکه‏ها، شاهزادگان، بورژواها، عوام، زنان روستایى، کارگران و... که به آنان امکان داد تا در برابر موانعى که بر سرراه جنبش آنها ایجاد شده بود چیرگى یابند و سدهایى که موجب ایجاد موانع شده بود، از پیش پا بردارند.

مبناى شکل‏گیرى نهضت‏هاى فمینیستى
از جمله عوامل اصلى شکل‏گیرى جنبش‏هاى فمینیستى، تبعیض و بى‏عدالتى جنسى است. هم تحلیل‏هاى مارکسیستى و هم تحلیل‏هاى غیر مارکسیستى مؤید این سخن است. در نظریات مارکسیستى، زنان به عنوان مستعمره و زیر دست مردان و تحت نظارت نظام جنسى ناعادلانه قرار گرفته‏اند، ایدئولوژى حاکم بر جامعه مردسالار سرمایه‏دارى نیز آنان را همچون کارگران به اسارت و بردگى مى‏کشد و بسان کالا خرید و فروش مى‏کند.
علت اصلى ظهور جنبش فمینیستى در جوامع غربى در واقع ظلم و ستم‏هایى است که دراین جوامع نسبت‏به زنان شده و آنان از حقوق طبیعى خود محروم مانده‏اند. این گروه ریشه و بنیان ستم‏ها و استبداد حاکم بر زنان را در وابستگى اقتصادى آنان به مردان و نیز وجود نظام خانواده مردسالار مى‏دانند. از این‏رو، باید دست‏به اقدامى زد تا زنان از نظر اقتصادى به مردان وابسته نباشند. البته فرایند تصاعدى جنبش‏هاى فمینیستى در عصر حاضر، به نحوى دیگر امکان ظهور یافته و در قالبى نو و نظام‏هاى جدید اینک نیز زنان از حقوق طبیعى به گونه‏اى دیگر محروم مانده و مورد تبعیض جنسى قرار دارند.
فرایند صنعتى شدن جوامع در کنار ظهور دولت‏هاى مردم‏سالار، اساسا روابط سنتى حاکم بر این جوامع، به ویژه جوامع ماقبل صنعتى را دچار بحران و دگرگونى نموده است. بدین‏سان، با تغییر جوامع پسانوگرا، روابط نوین حاکم بر این جوامع مجددا دچار تحول و دگرگونى گردید. در این چرخه تغییر، نهادى که بیش از همه دچار بحران هویت گردید، نهاد خانواده بود; نقش زنان در خانواده و منزلت‏سنتى آنان متحول شد. از یک سو، به دنبال ظهور حکومت‏ها و دولت‏هاى مردم‏سالار، نفوذ زنان طبقات بالا به میزان قابل توجهى کاهش یافت و از سوى دیگر، در طبقات پایین نیز زنان به دلیل صنعتى شدن دست از کارهاى سنتى خود شستند و - به میزان قابل توجهى قدرت اقتصادى خود را به دلیل ناتوانى از رقابت‏با واحدهاى تولیدى جدید - از دست دادند.
از دیگر عوامل شکل‏گیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى، وجود خشونت‏خانگى شدید مى‏باشد. خانه غالبا به عنوان پناهگاه امنیت و خوشبختى تصور مى‏شود. به عکس، در این جوامع، این مامن به جایگاهى خشن تبدیل گشته است. تا اواخر قرن نوزدهم، هیچ قانونى در انگلستان وجود نداشت که مانع از آن شود که مرد همسرش را مورد آزار جسمى قرار دهد، به استثناى آسیب جدى یا قتل.
آزار و تجاوز جنسى نیز از دیگر عوامل زمینه‏ساز شکل‏گیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى است.
هر چند اساسا شکل‏گیرى نهضت فمینیستى در این جوامع براى احیاء حقوق زنان و از جمله ایجاد اشتغال براى آنان بوده، با این وجود، همین تعداد اندک زنان شاغل نسبت‏به مردان نیز، از اندک حقوق بهره‏مند بودند. از جمله براى زنان شاغل در محیطهاى کار، میزان خشونت و آزار جنسى به مراتب بیش‏تر بوده است. آزار جنسى در محل کار مى‏تواند به عنوان استفاده از اقتدار شغلى یا قدرت به منظور تحمیل خواست‏هاى جنسى تعریف شود.
علاوه بر آزار جنسى تجاوزات جنسى نیز از دیگر عوامل زمینه‏ساز نهضت فمینیستى بوده است. از میزان تجاوزات جنسى گزارش شده به پلیس، - هر چند این رقم ممکن است تا پنج‏برابر آمار رسمى باشد - در یک بررسى درباره 1236 زن در لندن آشکار ساخت که از هر شش تن یک نفر مورد تجاوز قرار گرفته بود و از هر پنج تن بقیه، یک تن توانسته بود با مبارزه مانع اقدام به تجاوز شود و در پایان روزهاى قرن بیستم، فمینیست‏ها به خوبى فهمیده‏اند که براى توسعه خود نیاز به وضعیت عینى، اقتصادى، اجتماعى دارند. آن‏ها مى‏دانند که مبارزه براى تسلط بر تولید مثل میلیونها زن که امید زندگى آنان 45 سال است، از سوء تغذیه رنج مى‏برند و بى‏سوادند و در جهل بسر مى‏برند، از بیمارى‏هاى حاد و نبود کامل بهداشت صدمه مى‏بیند، و عامل تولید مثل و مستخدم خانه هستند، تقریبا چنین مبارزه‏اى [در جوامع غربى با این اوصاف] غیر ممکن است.