بررسی فمینیسم(2)
تاریخچه تکوین فمینیسم و مرورى بر جنبشهاى آن
پس از سپرى شدن هزاره جهل و نادانى فرهنگ و تمدن قرون وسطایى غربى و ظهور صر نوزایى و روشنگرى، اندیشمندان و متفکران از اواخر قرن 17 تا اواخر قرن 18، تحت تاثیر اکتشافات جدید علمى و فلسفى و نیز فنآورى این دوره، بنیان فکرى و جهانبینى نوینى
را پایهگذارى نمودند.
دستکم پیامد نهضت رنسانس، فروریختن مناسبات اجتماعى و زیر سؤال رفتن بسیارى از ارزشها و هنجارهاى رایج آن دوران بود. از این پس، نحلهها و مکاتب مهم فلسفى، سیاسى و اقتصادى یکى پس از دیگرى به منصه ظهور رسیدند.
تفکرات و نظریات نوین اندیشمندانى همچون نیوتن و گالیله از جمله نظریات این دوران است که تاثیرات ژرفى بر تعیین نوع نگرش و نیز جهانبینى جدید بشر از خود بر جاى گذاشت.
و در عرصه سیاست و اخلاق نیز تاثیر عمیقى داشت که از آن جمله، مىتوان به اعلامیه حقوق بشر فرانسه (1789 م) و نیز نظریه حقوق طبیعى افراد اشاره کرد که اساس اعلامیه استقلال آمریکا در سال 1776 م گردید. این نگرشها و تفکرات نوین، جهان را به دو نوع و گروه تعقلى و غیرتعقلى تقسیم نمود. دنیاى تعقلى و عینى دنیایى است که مبناى عمل انسانى بوده و قابل فهم و عمل و محصول دنیاى تعقلى اوست. اما دنیاى غیر تعقلى شامل مجموعه دنیاى ذهنى، ارزشها و اخلاقیات و به طور کلى، عواطف و احساسات افراد است.
جهان تعقلى و عینى، جهان اولى و جهان ذهنى و غیر تعقلى جهان ثانوى و در مرتبه دوم قرار دارد. دقیقا همین اساس و مبناى تقسیمبندى جهان زمینه پیدایش تفکرات فمینیستى را فراهم آورد; زیرا از نظر اندیشمندان و متفکران دوره عصر روشنگرى، مردان به دنیا و جهان تعقلى اولى و زنان به دنیاى غیر تعقلى و ثانوى تعلق دارند به گونهاى که با مراجعه به آثار متفکران و اندیشمندان آن دوران، به خوبى درمىیابیم که وقتى حتى از اطلاق «حقوق طبیعى» جامعه بشرى صحبت مىشود، منظور، حقوق مردان است و هرگز این حقوق به زنان و بردگان تعلق ندارد. حتى در اعلامیه حقوق بشر فرانسه هم هیچ حقى براى زنان مطرح نشده بود. اعلامیه معروف حقوق بشر که به سال 1791 در اوایل انقلاب کبیر فرانسه منتشر شد نیز ابتدا به نام «حقوق مردان» معروف بود. جالب توجه آنکه علاوه بر موارد مزبور، آثار متفکران بزرگى همچون جان لاک در کتاب دومین رساله و ژان ژاک روسو در کتاب استدلالى بر اقتصاد سیاسى و نیز امانوئل کانت در کتاب مناسبات بین دو جنس نیز متاثر از افکار حاکم بر این دوره بوده است.
در این آثار، هیچگونه حقوقى براى زنان مطرح نشده و منکر هرگونه حق طبیعى براى آنان شدهاند.
در بورژوازى متوسط انگلیس زنان امنیت انسان دوستانه بورژوازى کلان را نداشتند. آنها وقتى که مىخواستند نیازهاى خود و فرزندانشان را برآورده سازند، بامشکلات عدیدهاى مواجه مىشدند. مارى ولى استون کرافت در سال 1791 با الهام از انقلاب فرانسه یک مقاله فمینیستى تحت عنوان «دادخواستى براى حقوق زنان» منتشر کرد که در آن بر آیین روسو و ایستار انقلابیون فرانسه و بورژوازى همه کشورها که دختران را از برابرى آموزشى با پسران محروم مىکند شورید. در سال 1793، زنان پس از شرکت فعالانه در جنگ 1792 سه سؤال زیر را به نمایندگى مجلس فرانسه تقدیم داشتند:
الف - آیا گردهمایى زنان در پاریس مجاز است؟
ب - آیا زنان مىتوانند از حقوق سیاسى برخوردار بوده و نقشى فعال در امور دولتى داشته باشند؟
ج - آیا زنان مىتوانند در انجمنهاى سیاسى و یا انجمنهاى مردمى گردهم آیند و مشاوره کنند؟
اعضاى مجلس با اعلام راى منفى به این سه سؤال، موجبات «مرگ سیاسى» زنان را فراهم آوردند.
در خصوص جنبشهاى فمینیستى، شاید بتوان عملىترین و اولین جنبش را حرکتهاى ضد بردهدارى در آمریکا و نیز بهبود وضع کارگران در آمریکاى شمالى به رهبرى فرانسیس رایتبه سال 1830 دانست که اولین اجتماع آزاد و مختلط را براى بردگان و دیگر شهروندان آمریکایى به وجود آورد. این نوع حرکتها ارتباط نزدیکى با نهضتهاى زنان در آمریکا داشت. در اولین گردهمایى جهانى، که براى دفاع از حقوق زنان به سال 1848 در راستاى جنبشهاى ضد بردهدارى در لندن تشکیل شد، به زنان حق شرکت در یک تالار با مردان داده نشد. البته، فمینیسم به عنوان یک جنبش سیاسى به سال 1848 با نام نهضتسیکافالز در آمریکا مطرح شد.
در همین سال بود که اولین منشور دفاع از حقوق زنان در کشور آمریکا اعلام شد. از آن پس، دانشمندانى همچون آگوست کنت (1857) و جان استوارت میل (1869) نظریه برابرى زن و مرد را در چارچوب حقوق فردى و اومانیستى مطرح کردند.
در مجموع، نهضت فمینیسم در جوامع غربى تا اواخر قرن نوزدهم توفیق چندانى نداشت، اما در اوایل قرن بیستم، اولین بار نهضت طرفدارى از حقوق زنان در انگلیس به رهبرى پاتک هورست آغاز و در بدو جنگ جهانى اول تا سال 1919 توانست تاثیرات عمیقى در جامعه انگلیس از خود بر جاى گذارد. شعارهاى این جنبش «رسیدن زنان به حق راى، کار و آموزش» بود که در سال 1918، براى اولین بار زنان انگلیسى به حق راى دستیافتند. در فرانسه نیز فمینسیم مردمى که در نیمه اول قرن 19 در این کشور پدید آمد، اساسا توسط زنان طبقه متوسط و کارگر حمایت مىشد.
این جنبشخواهان حقوق سیاسى واقتصادى براى زنان بود و بر این اصل تکیه داشت که این حقوق نخست بوسیله مبارزه کارگران براى یک جامعه سوسیالیستى بهدست مىآید. بدین سان، در این تئورى، زنان عاملان اصلى آزادى شخصى خودنبودهاند. زیرا، علىرغم آن که مبارزات سرسختانه آنان براى به دست آوردن حقوق خود، کاملا با مخالفتشدیدسوسیالیستهامواجه مىشد، اما به این نتیجه منطقى نرسیدند که رهایى زنان فقط به دستخود آنان میسر مىشود.
دسترسى به آموزش در تمامى سطوح براى فمینیستهاى قرن 19 پیروزى بزرگى به شمار مىرفت.
در فرانسه، طرفداران حقوق اجتماعى زن براى دسترسى دختران به آموزش متوسط مبارزه بسیار سختى را آغاز کردند. دسترسى به دانشگاه در پایان قرن 19 براى زنان ممکن شد که آن هم مقاومتشدید مردان را به همراه داشت. پس از جنگ جهانى دوم نیز اولین موفقیت نهضت فمینیستى تصریح به برابرى حقوق زن و مرد در اعلامیه حقوق بشر بود که از سوى سازمان ملل در سال 1945 منتشر گردید. از این پس، و به ویژه پس از دهه 60، جنبشهاى فمینیستى از یک جنبش براى کسب برابرى حقوق زنان و مردان به یک نهضت جدید فکرى تبدیل گردید که کاملا با نهضت اولیه فمینیستى تفاوت ماهوى داشت: فمینیستهاى جدید، به ویژه پس از دهه 80، خواهان برابرى کامل زن و مرد در تمامى عرصه از جمله، آموزش، حقوق و سیاستشدند و شعار جنبشهاى فمینیستى به شعار «زنان بدون مردان و با رفتارهاى مردانه» تبدیل گردید.
علاوه بر جنبشهاى فمینیستى در مغرب زمین، در جوامع سوسیالیستى و کمونیستى و در میان متفکران مارکسیسم نیز از حقوق زنان و نیز بیان مرارتها و سختىهایى که زنان در جوامع سرمایهدارى و غربى تحمل کردهاند، سخن به میان آمده است. مباحث مشهور کارل مارکس در خصوص «حقوق کارگران»، «از خود بیگانگى»، «جبر مادىگرایى» و مانند آن در این خصوص قابل ذکر است. در آغازین روزهاى قرن بیستم مسائل متعددى که از قرون وسطى به ارث رسیده بود، ذهنیت فمنیستهاى غربى را به خود معطوف کرد. و لذا جنبش فمینیستى را در این قرن سبک و سیاقى دیگر بخشید. برخى از این مسائل عبارتند از:
- اعتراف به «مرگ مدنى» زن در خانواده و خلع ید از او در امور اقتصادى و سیاسى در قرن شانزدهم در فرانسه.
- طرد اخلاق جنسى دوگانه در قرن هفدهم توسط زنان انگلیس.
- این بینش زنان فرانسوى در آغاز قرن نوزدهم که براساس آن آزادى زنان از آزادى تمام کارگران جدایىناپذیر است.
این آراء با اعمال بدیعى پیوند داشت: مقاومتها و قیامهاى ملکهها، شاهزادگان، بورژواها، عوام، زنان روستایى، کارگران و... که به آنان امکان داد تا در برابر موانعى که بر سرراه جنبش آنها ایجاد شده بود چیرگى یابند و سدهایى که موجب ایجاد موانع شده بود، از پیش پا بردارند.
مبناى شکلگیرى نهضتهاى فمینیستى
از جمله عوامل اصلى شکلگیرى جنبشهاى فمینیستى، تبعیض و بىعدالتى جنسى است. هم تحلیلهاى مارکسیستى و هم تحلیلهاى غیر مارکسیستى مؤید این سخن است. در نظریات مارکسیستى، زنان به عنوان مستعمره و زیر دست مردان و تحت نظارت نظام جنسى ناعادلانه قرار گرفتهاند، ایدئولوژى حاکم بر جامعه مردسالار سرمایهدارى نیز آنان را همچون کارگران به اسارت و بردگى مىکشد و بسان کالا خرید و فروش مىکند.
علت اصلى ظهور جنبش فمینیستى در جوامع غربى در واقع ظلم و ستمهایى است که دراین جوامع نسبتبه زنان شده و آنان از حقوق طبیعى خود محروم ماندهاند. این گروه ریشه و بنیان ستمها و استبداد حاکم بر زنان را در وابستگى اقتصادى آنان به مردان و نیز وجود نظام خانواده مردسالار مىدانند. از اینرو، باید دستبه اقدامى زد تا زنان از نظر اقتصادى به مردان وابسته نباشند. البته فرایند تصاعدى جنبشهاى فمینیستى در عصر حاضر، به نحوى دیگر امکان ظهور یافته و در قالبى نو و نظامهاى جدید اینک نیز زنان از حقوق طبیعى به گونهاى دیگر محروم مانده و مورد تبعیض جنسى قرار دارند.
فرایند صنعتى شدن جوامع در کنار ظهور دولتهاى مردمسالار، اساسا روابط سنتى حاکم بر این جوامع، به ویژه جوامع ماقبل صنعتى را دچار بحران و دگرگونى نموده است. بدینسان، با تغییر جوامع پسانوگرا، روابط نوین حاکم بر این جوامع مجددا دچار تحول و دگرگونى گردید. در این چرخه تغییر، نهادى که بیش از همه دچار بحران هویت گردید، نهاد خانواده بود; نقش زنان در خانواده و منزلتسنتى آنان متحول شد. از یک سو، به دنبال ظهور حکومتها و دولتهاى مردمسالار، نفوذ زنان طبقات بالا به میزان قابل توجهى کاهش یافت و از سوى دیگر، در طبقات پایین نیز زنان به دلیل صنعتى شدن دست از کارهاى سنتى خود شستند و - به میزان قابل توجهى قدرت اقتصادى خود را به دلیل ناتوانى از رقابتبا واحدهاى تولیدى جدید - از دست دادند.
از دیگر عوامل شکلگیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى، وجود خشونتخانگى شدید مىباشد. خانه غالبا به عنوان پناهگاه امنیت و خوشبختى تصور مىشود. به عکس، در این جوامع، این مامن به جایگاهى خشن تبدیل گشته است. تا اواخر قرن نوزدهم، هیچ قانونى در انگلستان وجود نداشت که مانع از آن شود که مرد همسرش را مورد آزار جسمى قرار دهد، به استثناى آسیب جدى یا قتل.
آزار و تجاوز جنسى نیز از دیگر عوامل زمینهساز شکلگیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى است.
هر چند اساسا شکلگیرى نهضت فمینیستى در این جوامع براى احیاء حقوق زنان و از جمله ایجاد اشتغال براى آنان بوده، با این وجود، همین تعداد اندک زنان شاغل نسبتبه مردان نیز، از اندک حقوق بهرهمند بودند. از جمله براى زنان شاغل در محیطهاى کار، میزان خشونت و آزار جنسى به مراتب بیشتر بوده است. آزار جنسى در محل کار مىتواند به عنوان استفاده از اقتدار شغلى یا قدرت به منظور تحمیل خواستهاى جنسى تعریف شود.
علاوه بر آزار جنسى تجاوزات جنسى نیز از دیگر عوامل زمینهساز نهضت فمینیستى بوده است. از میزان تجاوزات جنسى گزارش شده به پلیس، - هر چند این رقم ممکن است تا پنجبرابر آمار رسمى باشد - در یک بررسى درباره 1236 زن در لندن آشکار ساخت که از هر شش تن یک نفر مورد تجاوز قرار گرفته بود و از هر پنج تن بقیه، یک تن توانسته بود با مبارزه مانع اقدام به تجاوز شود و در پایان روزهاى قرن بیستم، فمینیستها به خوبى فهمیدهاند که براى توسعه خود نیاز به وضعیت عینى، اقتصادى، اجتماعى دارند. آنها مىدانند که مبارزه براى تسلط بر تولید مثل میلیونها زن که امید زندگى آنان 45 سال است، از سوء تغذیه رنج مىبرند و بىسوادند و در جهل بسر مىبرند، از بیمارىهاى حاد و نبود کامل بهداشت صدمه مىبیند، و عامل تولید مثل و مستخدم خانه هستند، تقریبا چنین مبارزهاى [در جوامع غربى با این اوصاف] غیر ممکن است.
پس از سپرى شدن هزاره جهل و نادانى فرهنگ و تمدن قرون وسطایى غربى و ظهور صر نوزایى و روشنگرى، اندیشمندان و متفکران از اواخر قرن 17 تا اواخر قرن 18، تحت تاثیر اکتشافات جدید علمى و فلسفى و نیز فنآورى این دوره، بنیان فکرى و جهانبینى نوینى
را پایهگذارى نمودند.
دستکم پیامد نهضت رنسانس، فروریختن مناسبات اجتماعى و زیر سؤال رفتن بسیارى از ارزشها و هنجارهاى رایج آن دوران بود. از این پس، نحلهها و مکاتب مهم فلسفى، سیاسى و اقتصادى یکى پس از دیگرى به منصه ظهور رسیدند.
تفکرات و نظریات نوین اندیشمندانى همچون نیوتن و گالیله از جمله نظریات این دوران است که تاثیرات ژرفى بر تعیین نوع نگرش و نیز جهانبینى جدید بشر از خود بر جاى گذاشت.
و در عرصه سیاست و اخلاق نیز تاثیر عمیقى داشت که از آن جمله، مىتوان به اعلامیه حقوق بشر فرانسه (1789 م) و نیز نظریه حقوق طبیعى افراد اشاره کرد که اساس اعلامیه استقلال آمریکا در سال 1776 م گردید. این نگرشها و تفکرات نوین، جهان را به دو نوع و گروه تعقلى و غیرتعقلى تقسیم نمود. دنیاى تعقلى و عینى دنیایى است که مبناى عمل انسانى بوده و قابل فهم و عمل و محصول دنیاى تعقلى اوست. اما دنیاى غیر تعقلى شامل مجموعه دنیاى ذهنى، ارزشها و اخلاقیات و به طور کلى، عواطف و احساسات افراد است.
جهان تعقلى و عینى، جهان اولى و جهان ذهنى و غیر تعقلى جهان ثانوى و در مرتبه دوم قرار دارد. دقیقا همین اساس و مبناى تقسیمبندى جهان زمینه پیدایش تفکرات فمینیستى را فراهم آورد; زیرا از نظر اندیشمندان و متفکران دوره عصر روشنگرى، مردان به دنیا و جهان تعقلى اولى و زنان به دنیاى غیر تعقلى و ثانوى تعلق دارند به گونهاى که با مراجعه به آثار متفکران و اندیشمندان آن دوران، به خوبى درمىیابیم که وقتى حتى از اطلاق «حقوق طبیعى» جامعه بشرى صحبت مىشود، منظور، حقوق مردان است و هرگز این حقوق به زنان و بردگان تعلق ندارد. حتى در اعلامیه حقوق بشر فرانسه هم هیچ حقى براى زنان مطرح نشده بود. اعلامیه معروف حقوق بشر که به سال 1791 در اوایل انقلاب کبیر فرانسه منتشر شد نیز ابتدا به نام «حقوق مردان» معروف بود. جالب توجه آنکه علاوه بر موارد مزبور، آثار متفکران بزرگى همچون جان لاک در کتاب دومین رساله و ژان ژاک روسو در کتاب استدلالى بر اقتصاد سیاسى و نیز امانوئل کانت در کتاب مناسبات بین دو جنس نیز متاثر از افکار حاکم بر این دوره بوده است.
در این آثار، هیچگونه حقوقى براى زنان مطرح نشده و منکر هرگونه حق طبیعى براى آنان شدهاند.
در بورژوازى متوسط انگلیس زنان امنیت انسان دوستانه بورژوازى کلان را نداشتند. آنها وقتى که مىخواستند نیازهاى خود و فرزندانشان را برآورده سازند، بامشکلات عدیدهاى مواجه مىشدند. مارى ولى استون کرافت در سال 1791 با الهام از انقلاب فرانسه یک مقاله فمینیستى تحت عنوان «دادخواستى براى حقوق زنان» منتشر کرد که در آن بر آیین روسو و ایستار انقلابیون فرانسه و بورژوازى همه کشورها که دختران را از برابرى آموزشى با پسران محروم مىکند شورید. در سال 1793، زنان پس از شرکت فعالانه در جنگ 1792 سه سؤال زیر را به نمایندگى مجلس فرانسه تقدیم داشتند:
الف - آیا گردهمایى زنان در پاریس مجاز است؟
ب - آیا زنان مىتوانند از حقوق سیاسى برخوردار بوده و نقشى فعال در امور دولتى داشته باشند؟
ج - آیا زنان مىتوانند در انجمنهاى سیاسى و یا انجمنهاى مردمى گردهم آیند و مشاوره کنند؟
اعضاى مجلس با اعلام راى منفى به این سه سؤال، موجبات «مرگ سیاسى» زنان را فراهم آوردند.
در خصوص جنبشهاى فمینیستى، شاید بتوان عملىترین و اولین جنبش را حرکتهاى ضد بردهدارى در آمریکا و نیز بهبود وضع کارگران در آمریکاى شمالى به رهبرى فرانسیس رایتبه سال 1830 دانست که اولین اجتماع آزاد و مختلط را براى بردگان و دیگر شهروندان آمریکایى به وجود آورد. این نوع حرکتها ارتباط نزدیکى با نهضتهاى زنان در آمریکا داشت. در اولین گردهمایى جهانى، که براى دفاع از حقوق زنان به سال 1848 در راستاى جنبشهاى ضد بردهدارى در لندن تشکیل شد، به زنان حق شرکت در یک تالار با مردان داده نشد. البته، فمینیسم به عنوان یک جنبش سیاسى به سال 1848 با نام نهضتسیکافالز در آمریکا مطرح شد.
در همین سال بود که اولین منشور دفاع از حقوق زنان در کشور آمریکا اعلام شد. از آن پس، دانشمندانى همچون آگوست کنت (1857) و جان استوارت میل (1869) نظریه برابرى زن و مرد را در چارچوب حقوق فردى و اومانیستى مطرح کردند.
در مجموع، نهضت فمینیسم در جوامع غربى تا اواخر قرن نوزدهم توفیق چندانى نداشت، اما در اوایل قرن بیستم، اولین بار نهضت طرفدارى از حقوق زنان در انگلیس به رهبرى پاتک هورست آغاز و در بدو جنگ جهانى اول تا سال 1919 توانست تاثیرات عمیقى در جامعه انگلیس از خود بر جاى گذارد. شعارهاى این جنبش «رسیدن زنان به حق راى، کار و آموزش» بود که در سال 1918، براى اولین بار زنان انگلیسى به حق راى دستیافتند. در فرانسه نیز فمینسیم مردمى که در نیمه اول قرن 19 در این کشور پدید آمد، اساسا توسط زنان طبقه متوسط و کارگر حمایت مىشد.
این جنبشخواهان حقوق سیاسى واقتصادى براى زنان بود و بر این اصل تکیه داشت که این حقوق نخست بوسیله مبارزه کارگران براى یک جامعه سوسیالیستى بهدست مىآید. بدین سان، در این تئورى، زنان عاملان اصلى آزادى شخصى خودنبودهاند. زیرا، علىرغم آن که مبارزات سرسختانه آنان براى به دست آوردن حقوق خود، کاملا با مخالفتشدیدسوسیالیستهامواجه مىشد، اما به این نتیجه منطقى نرسیدند که رهایى زنان فقط به دستخود آنان میسر مىشود.
دسترسى به آموزش در تمامى سطوح براى فمینیستهاى قرن 19 پیروزى بزرگى به شمار مىرفت.
در فرانسه، طرفداران حقوق اجتماعى زن براى دسترسى دختران به آموزش متوسط مبارزه بسیار سختى را آغاز کردند. دسترسى به دانشگاه در پایان قرن 19 براى زنان ممکن شد که آن هم مقاومتشدید مردان را به همراه داشت. پس از جنگ جهانى دوم نیز اولین موفقیت نهضت فمینیستى تصریح به برابرى حقوق زن و مرد در اعلامیه حقوق بشر بود که از سوى سازمان ملل در سال 1945 منتشر گردید. از این پس، و به ویژه پس از دهه 60، جنبشهاى فمینیستى از یک جنبش براى کسب برابرى حقوق زنان و مردان به یک نهضت جدید فکرى تبدیل گردید که کاملا با نهضت اولیه فمینیستى تفاوت ماهوى داشت: فمینیستهاى جدید، به ویژه پس از دهه 80، خواهان برابرى کامل زن و مرد در تمامى عرصه از جمله، آموزش، حقوق و سیاستشدند و شعار جنبشهاى فمینیستى به شعار «زنان بدون مردان و با رفتارهاى مردانه» تبدیل گردید.
علاوه بر جنبشهاى فمینیستى در مغرب زمین، در جوامع سوسیالیستى و کمونیستى و در میان متفکران مارکسیسم نیز از حقوق زنان و نیز بیان مرارتها و سختىهایى که زنان در جوامع سرمایهدارى و غربى تحمل کردهاند، سخن به میان آمده است. مباحث مشهور کارل مارکس در خصوص «حقوق کارگران»، «از خود بیگانگى»، «جبر مادىگرایى» و مانند آن در این خصوص قابل ذکر است. در آغازین روزهاى قرن بیستم مسائل متعددى که از قرون وسطى به ارث رسیده بود، ذهنیت فمنیستهاى غربى را به خود معطوف کرد. و لذا جنبش فمینیستى را در این قرن سبک و سیاقى دیگر بخشید. برخى از این مسائل عبارتند از:
- اعتراف به «مرگ مدنى» زن در خانواده و خلع ید از او در امور اقتصادى و سیاسى در قرن شانزدهم در فرانسه.
- طرد اخلاق جنسى دوگانه در قرن هفدهم توسط زنان انگلیس.
- این بینش زنان فرانسوى در آغاز قرن نوزدهم که براساس آن آزادى زنان از آزادى تمام کارگران جدایىناپذیر است.
این آراء با اعمال بدیعى پیوند داشت: مقاومتها و قیامهاى ملکهها، شاهزادگان، بورژواها، عوام، زنان روستایى، کارگران و... که به آنان امکان داد تا در برابر موانعى که بر سرراه جنبش آنها ایجاد شده بود چیرگى یابند و سدهایى که موجب ایجاد موانع شده بود، از پیش پا بردارند.
مبناى شکلگیرى نهضتهاى فمینیستى
از جمله عوامل اصلى شکلگیرى جنبشهاى فمینیستى، تبعیض و بىعدالتى جنسى است. هم تحلیلهاى مارکسیستى و هم تحلیلهاى غیر مارکسیستى مؤید این سخن است. در نظریات مارکسیستى، زنان به عنوان مستعمره و زیر دست مردان و تحت نظارت نظام جنسى ناعادلانه قرار گرفتهاند، ایدئولوژى حاکم بر جامعه مردسالار سرمایهدارى نیز آنان را همچون کارگران به اسارت و بردگى مىکشد و بسان کالا خرید و فروش مىکند.
علت اصلى ظهور جنبش فمینیستى در جوامع غربى در واقع ظلم و ستمهایى است که دراین جوامع نسبتبه زنان شده و آنان از حقوق طبیعى خود محروم ماندهاند. این گروه ریشه و بنیان ستمها و استبداد حاکم بر زنان را در وابستگى اقتصادى آنان به مردان و نیز وجود نظام خانواده مردسالار مىدانند. از اینرو، باید دستبه اقدامى زد تا زنان از نظر اقتصادى به مردان وابسته نباشند. البته فرایند تصاعدى جنبشهاى فمینیستى در عصر حاضر، به نحوى دیگر امکان ظهور یافته و در قالبى نو و نظامهاى جدید اینک نیز زنان از حقوق طبیعى به گونهاى دیگر محروم مانده و مورد تبعیض جنسى قرار دارند.
فرایند صنعتى شدن جوامع در کنار ظهور دولتهاى مردمسالار، اساسا روابط سنتى حاکم بر این جوامع، به ویژه جوامع ماقبل صنعتى را دچار بحران و دگرگونى نموده است. بدینسان، با تغییر جوامع پسانوگرا، روابط نوین حاکم بر این جوامع مجددا دچار تحول و دگرگونى گردید. در این چرخه تغییر، نهادى که بیش از همه دچار بحران هویت گردید، نهاد خانواده بود; نقش زنان در خانواده و منزلتسنتى آنان متحول شد. از یک سو، به دنبال ظهور حکومتها و دولتهاى مردمسالار، نفوذ زنان طبقات بالا به میزان قابل توجهى کاهش یافت و از سوى دیگر، در طبقات پایین نیز زنان به دلیل صنعتى شدن دست از کارهاى سنتى خود شستند و - به میزان قابل توجهى قدرت اقتصادى خود را به دلیل ناتوانى از رقابتبا واحدهاى تولیدى جدید - از دست دادند.
از دیگر عوامل شکلگیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى، وجود خشونتخانگى شدید مىباشد. خانه غالبا به عنوان پناهگاه امنیت و خوشبختى تصور مىشود. به عکس، در این جوامع، این مامن به جایگاهى خشن تبدیل گشته است. تا اواخر قرن نوزدهم، هیچ قانونى در انگلستان وجود نداشت که مانع از آن شود که مرد همسرش را مورد آزار جسمى قرار دهد، به استثناى آسیب جدى یا قتل.
آزار و تجاوز جنسى نیز از دیگر عوامل زمینهساز شکلگیرى نهضت فمینیستى در جوامع غربى است.
هر چند اساسا شکلگیرى نهضت فمینیستى در این جوامع براى احیاء حقوق زنان و از جمله ایجاد اشتغال براى آنان بوده، با این وجود، همین تعداد اندک زنان شاغل نسبتبه مردان نیز، از اندک حقوق بهرهمند بودند. از جمله براى زنان شاغل در محیطهاى کار، میزان خشونت و آزار جنسى به مراتب بیشتر بوده است. آزار جنسى در محل کار مىتواند به عنوان استفاده از اقتدار شغلى یا قدرت به منظور تحمیل خواستهاى جنسى تعریف شود.
علاوه بر آزار جنسى تجاوزات جنسى نیز از دیگر عوامل زمینهساز نهضت فمینیستى بوده است. از میزان تجاوزات جنسى گزارش شده به پلیس، - هر چند این رقم ممکن است تا پنجبرابر آمار رسمى باشد - در یک بررسى درباره 1236 زن در لندن آشکار ساخت که از هر شش تن یک نفر مورد تجاوز قرار گرفته بود و از هر پنج تن بقیه، یک تن توانسته بود با مبارزه مانع اقدام به تجاوز شود و در پایان روزهاى قرن بیستم، فمینیستها به خوبى فهمیدهاند که براى توسعه خود نیاز به وضعیت عینى، اقتصادى، اجتماعى دارند. آنها مىدانند که مبارزه براى تسلط بر تولید مثل میلیونها زن که امید زندگى آنان 45 سال است، از سوء تغذیه رنج مىبرند و بىسوادند و در جهل بسر مىبرند، از بیمارىهاى حاد و نبود کامل بهداشت صدمه مىبیند، و عامل تولید مثل و مستخدم خانه هستند، تقریبا چنین مبارزهاى [در جوامع غربى با این اوصاف] غیر ممکن است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:56 توسط ماسون کش
|