مقدمه
فمنيسم انديشهاي نوبنياد است و زمان عنصر لازم و ضروري براي شناختن هرچه بيشتر ماهيت اين انديشه است. هويت و ماهيت انديشه ها هنگامي به خوبي شناسايي مي شوند و گستره و دامنه شان براي انديشمندان روشن مي‎گردند، كه در بستر زمان به دقت مورد بررسي قرار گرفته، توصيفها، تحليلها و موشكافي هاي عميقي توسط انديشمندان و متفكران از آن صورت پذيرفته باشد، اين در حالي است كه فمنيسم با همه فراز و نشيب‎هايش هنوز در ابتداي راه است و شناسايي دقيق آن نيازمند زمان است.

تعریف فمنيسم
فمينيسم، جنبشى سازمان يافته براى دست يابى به حقوق زنان و ايدئولوژى‏ايى براى دگرگونى جامعه است؛ كه هدف آن، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نيست، بلكه رؤياى دفع انواع تبعيض و ستم نژادى را در سر مى‏پروراند.
همه گرايش‏هايى كه زير چتر گسترده اين جنبش گرد آمده‏اند، در اين باورند كه زنان با بى‏عدالتى و نابرابرى روبه‏رو شده‏اند؛ اما درباره علل ستم بر آنان، تحليل‏هاى مختلفى ارائه مى‏دهند و بر همين پايه، راهبردهاى متفاوتى نيز پيشنهاد مى‏كنند.
نخستين بار، واژه فمينيسم (Feminisme) در يك متن پزشكى به زبان فرانسه، براى تشريح گونه‏اى وقفه در رشد اندام‏ها و خصايص جنسى بيماران مردى به كار رفت كه تصور مى‏شد از خصوصيات زنانه يافتن بدن خود در رنج بود. سپس الكساندر دوما، نويسنده فرانسوى، اين واژه را در جزوه‏اى با عنوان «مرد و زن»، درباره زنای محصنه و زنانى به كاربرد كه به گونه‏اى ظاهرا مردانه رفتار مى‏كردند.
فمينيسم به عنوان يك اصطلاح سياسى، از سال 1837 م. وارد فرهنگِ فرانسه شد. اين واژه هر چند در ارائه چهره‏اى كلى و منهاى مشخصه‏هاى يك مكتب سياسى- اجتماعى، واژه‏اى گويا است؛ اما با دارا بودن اين كليت مفهومى، از مؤلفه‏ها و شناسه‏هاى معرفى يك تفكر خاص، تهى مى‏باشد. براى فهم معناى خاصِ اراده شده از فمينيسم، به پسوند آن نياز است و اين پسوندها هستند كه تعيين كننده نوع گسترش، مشخصه‏ها و اهداف خاص آن مى‏باشند و بدين ترتيب است كه مثلاً فمينيسم راديكال از فمينيسم سوسياليست متمايز مى‏گردد.
در مباحث آكادميك، فمينيسم به معناى اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است؛ اما آن‏چه امروز به عنوان فمينيسم مطرح مى‏شود، فمينيسم به معناى اخص است كه جنبشى كاملاً سياسى - ايدئولوژيكى و حمايت شده از كانون‏هاى خاص در جهان است.
بهتر آن است كه بگوييم فمينيسم قبل از آن‏كه يك مكتب و ايدئولوژى مستقل باشد، يك وجه اجتماعى براى احقاقِ حقوق زنِ مظلوم در اروپا و غرب است. در دهه 1840 م. ، جنبش حقوق زنان در ايالات متحده ظهور كرد و به فعاليت در جهت تبيين جايگاه زن در جامعه آمريكا پرداخت. دستاورد مهم اين فعاليت‏ها، اعلاميه «احساسات» است كه خواهان رعايت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود. قبل از ظهور جنبش‏هاى مدافع حقوق زنان، نويسندگان زن درباره نابرابرى‏ها و بى عدالتى‏هاى اجتماعى عليه زنان، مطالبى نوشته بودند. در واقع، آغازگرِ اين گونه جنبش‏ها و منشأ پيدايش نهضت فمينيسم، همين نويسندگان بودند كه با تحولات فكرى و فرهنگى، زمينه خيزش زنان جهت احقاقِ مطالبات خود را فراهم نمودند. به عنوان نمونه، مى‏توان به خانم مرى ولستن كرافت، نويسنده «احقاق حقوق زنان» و سيمون دو بوار، نويسنده «جنس دوم» اشاره نمود. در يك جمع‏بندى كلى از تعريف فمينيسم، مى‏توان گفت جنبش‏هاى فعالى از حقوق زنان، چه در جهان غرب و چه در كشورهاى اسلامى، در اعتراض به برخى نابرابرى‏هاى اجتماعى شكل گرفتند؛ اما با گذشت زمان، به جريانى فرهنگى تبديل شدند كه براساس انگاره‏هاى مشخص اعتقادى، به تحليل نابرابرى‏هاى زنان و آرمان‏هاى زنانه پرداختند. امروزه، واژه فمينيسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مى‏شود.

مباني معرفتي فمينيسم
معرفت‌شناسي شاخه‌اي از فلسفه مي‌باشد كه از معرفت آدمي بحث مي‌كند. معرفت چيست و چه اقسامي دارد؟ آيا همواره معرفت بشري، معرفت معتبري است يا در مواردي خطاپذير است؟ معرفت امكان‌پذير است يا خير؟ اينها پاره‌اي از مسائل است كه از قديم در ميان فلاسفه يونان مطرح بوده و تدريجاً هم در طول تاريخ، برخي فلاسفه پاسخ‌هاي متفاوتي به آنها داده‌اند.
اما امروزه معرفت‌شناسي بيش از آنكه يك دانش باشد يك ابزار سياسي است. لذا جنبش‌هاي سياسي متفاوت تلاش مي‌كنند كه بر اساس اين ابزار، موفقيت‌هايي را بدست بياورند. اگر فمينيسم را هم به عنوان يك جنبش اجتماعي زنان در نظر بگيريم از اين نكته مستثني نبوده كه تلاش كرده است به كمك اين ابزار يك نوع مقبوليتي در ميان انديشمندان كسب كند. در دوره جديد يكي از نكات مهمي كه جلب توجه مي‌كند رشد چشم‌گير علم است. علم جديد در دوره جديد توسعه فوق‌العاده‌اي يافته است و برخي هم ويژگي‌ اصلي جهان معاصر را علم جديد مي‌دانند.
علم جديد گرچه توفيقاتي را براي بشر به ارمغان آورد ولي نتايج و پيامدهايي را نيز در جامعه داشت و مشكلاتي را هم به بار آورد. يكي از مشكلاتي كه بوجود آورد اين بود كه نحوة زندگي و برخوردهاي اجتماعي بشر را تغيير داد. هم‌چنين موقعيت زنان و مردان را به گونه ديگري تغيير داد. مي‌توان مشكلاتي را كه در دوره جديد براي زنان در جامعه علمي بوجود آمد و به دنبال آن جنبش فمينيسم رشد كرد را هم در پرتو رشد علم ببينند. به عنوان يكي از نمونه‌هاي بارز اين مسأله موضوع “تقسيم كار” را در نظر بگيريد. در تقسيم كار جديد زنان نقش ديگري و مردان هم نقش متفاوتي داشتند. جنبش‌هاي فمنيستي در اعتراض به مسائلي از قبيل تقسيم كار و موقعيت زنان در جامعه غرب شكل گرفت و تدريجاً به صورت يك نظام فكري درآمد. فمينيسم براي اينكه در ميان فلسفه جديد راهي باز نمايد و به يك مكتب فكري تبديل شود، تلاش كرد تا يك نوع معرفت‌شناسي خاص را طراحي كند. اگر بخواهيم بحث را از مباني فكري آن شروع كنيم بايد به مهمترين نقطه‌اي كه فمنيست‌ها بر آن تأكيد دارند اشاره كرد؛ تمايز جنس و جنسيت. فمنيست‌ها قائل هستند كه ميان جنس و جنسيت تفاوت است. جنس مربوط به تفاوت‌هاي بيولوژيكي مرد و زن است اما جنسيت تفاوت‌هاي اجتماعي مرد و زن را نشان مي‌دهد. اين تقسيم اساس اصلي كارهاي فمنيست‌هاست. آنها مي‌گويند كه زن و مرد يك تفاوت بيولوژيكي دارند و يك تفاوت اجتماعي. در طول تاريخ، فلاسفه چنين طرز تلقي‌اي را داشتند كه تفاوت‌هاي بيولوژيكي مرد و زن تمام تفاوت‌هاي اجتماعي آنها را توجيه مي‌كند. مثلاً اينكه چرا زنان يك دسته از شغل‌هاي اجتماعي خاصي را عهده‌دار مي‌شوند به خاطر وضعيت بيولوژيكي آنهاست. مردها هم به همين علت يك دسته از كارهاي سنگين را عهده‌دار مي‌شوند. هم‌چنين بسياري از موقعيت‌هاي اجتماعي‌اي كه زنان دارند با وضعيت بيولوژيكي آنها متناسب است و موقعيت اجتماعي مرد هم برخاسته از وضعيت بيولوژيكي او است. فمنيست‌ها بر پايه اين عقيده‌ مي‌گويند تفاوت‌هاي بيولوژيكي مرد و زن و تفاوت‌هاي اجتماعي آنها ارتباطي با هم ندارند. آن چيزي كه براي زنان مشكل‌آفرين بوده جنسيت آنهاست نه جنس آنها. يعني جوامع مختلف يك تصاوير مختلفي از زنان دارند و يك تفاوت‌هاي فرهنگي ميان زن و مرد قائلند كه همين تفاوت‌ها مشكل‌آفرين بوده و اين تفاوت‌ها كه در غالب واژه جنسيت به آن اشاره مي‌كنند، ارتباطي به تفاوت‌هاي بيولوژيكي ندارد. اين اولين تمايزي است كه فمنيست‌ها بر آن تأكيد دارند و تلاش مي‌كنند همين نقش جنسيت را در معرفت‌ نشان دهند.
يكي از بحث‌هايي كه فمنيست‌ها دارند اين است اگر قرار بود زنان، تاريخ فلسفه را مي‌نوشتند، فلسفه عالم متفاوت بود. زيرا زنان از لحاظ موقعيت اجتماعي متفاوت هستند و مي‌توانند معرفت ديگري داشته باشند بنابراين معرفت مردان با معرفت زنان كاملاً متفاوت است.
فمنيست‌ها معرفت‌شناسي خود را در دو ركن خلاصه كرده‌اند؛ يكي انتفاد از اصالت فرد و ديگري نقش و جايگاه معرفت. تمام تلاش فمينيست‌ها معطوف به اين است كه اولاً معرفت زنانه با معرفت مردانه متفاوت است، ثانياً معرفت زنانه امتياز و ويژگي خاصي به معرفت مردانه دارد. بنابراين ادعاي اول آنها در باب معرفت‌شناسي اين است كه معرفت با جنسيت متفاوت است. اين طور نيست كه معرفت در زن و مرد يكي باشد. زن و مرد از اين لحاظ كه موقعيت اجتماعي متفاوتي دارند، معرفت متفاوتي هم دارند و معرفت زن بر معرفت مرد امتياز و ويژگي دارد. اين خلاصه معرفت‌شناسي فمنيستي است. در “فلسفه علم” هم همين بحث را مطرح مي‌كنند و مي‌گويند علم تجربي‌اي كه در دورة جديد رشد پيدا كرده است، علم تجربي مردان است. اگر قرار بود عالمان علوم تجربي زنان مي‌بودند، علم تجربي شكل و محتواي ديگري داشت. بنابراين علم تجربي زنان با علم تجربي مردان تفاوت دارد. هم‌چنين علم تجربي زنان بر علم تجربي مردان ترجيح و امتياز ويژه‌‌اي دارد. حالا شما با يك نگاه كلي متوجه مي‌شويد كه فمينيسم در ابتدا يك جنبش خيرخواهانه است كه مي‌خواهد زنان را در جامعه جديد غرب از مشكلات بوجود آمده نجات دهد ولي نهايتاً به يك جنبش افراطي فكري مي‌انجامد كه در واقع معتقد است كه معرفت اصلي معرفتي است كه زن دارد. زن يك جايگاه ويژه‌اي را در اجتماع دارد و آن جايگاه باعث مي‌شود كه معرفت زن معرفت واقع‌نما شود ولي معرفت مرد، معرفت واقع‌نمايي نيست. اولين بحثي كه اينها در معرفت‌شناسي خود مطرح كردند بحث انتقاد از اصالت فرد است. الان برخي از بحث‌هاي فمنيستي در برخي از مطبوعات و مجلات ما مطرح مي‌شود ولي عمدتاً مباحثي كه مطرح مي‌شود از سنخ مباحث حقوقي است. يعني به تفاوت زن و مرد از زاويه حقوقي نگاه مي‌شود تا از زاوية معرفت‌شناسانه. ولي شما هنگاميكه بحث‌هاي فمنيستي را در غرب تعقيب مي‌كنيد مي‌بينيد در آنجا به جاي اينكه از زوايه‌اي حقوقي نگاه كنند از زاويه‌اي معرفتي مسأله را مي‌بينند و مسائل حقوقي را به مسائل معرفتي بر مي‌گردانند. ولي در جامعه ما بيشتر بحث‌هايي كه دربارة موقعيت زنان در اجتماع صورت مي‌گيرد، اساساً مباحث حقوقي است و به بحث‌هاي معرفتي توجهي نمي‌شود. دليل اينكه چرا در غرب اينگونه است، روشن است. چون اگر شما يك نظام حقوقي خاصي براي زنان قائل هستيد، اين نظام حقوقي خاص مبتني بر يك نوع معرفت‌شناسي خاص است. لذا بحث مبنايي‌تر نسبت به زنان بايد به بحث‌هاي معرفتي برگردد و از اين جهت مباحث معرفت‌شناسي فمنيستي در غرب اهميت ويژه‌اي دارد. جهت ديگر اهميت مباحث معرفت‌شناسي در جهان جديد اين است كه تنها به يك ابزار سياسي تبديل مي‌شوند. مكاتبي مي‌توانند زنده بمانند و قدرت اجتماعي و سياسي داشته باشند كه نظام معرفت‌شناسي جديد و ويژه‌اي داشته باشند. لذا فمنيست‌ها هم تلاش كردند كه يك نظام معرفت‌شناسي دقيق را طراحي كنند. اشاره شد، اولين بحثي كه آنها به آن پرداختند، بحث انتقاد از اصالت فرد است. فمنيست‌ها گفتند كه اگر تاريخ معرفت‌شناسي را در نظر بگيريد؛ همه معرفت‌شناسان ويژگي مشتركي دارند.
آن ويژگي مشترك اين بوده كه اينها فردگرا بوده‌اند. منظور اين است كه اينها فرض مي‌كردند موجود انسان كه همان فاعل شناسايي است، موجودي است كه معرفت را كسب مي‌كند. اين موجود فارغ از شرايط اجتماعي مي‌ايستد و با خود خلوت مي‌كند و به معرفت مي‌رسد. دكارت تصور مي‌كرد كه من وقتي مي‌خواهم به معرفت برسم بايد از اجتماع جدا شوم و در گوشه‌اي بنشينم و معرفت خود را بررسي كنم. آنها وقتي ذهن بشر را بررسي مي‌كردند در واقع دنبال اين بودند كه ذهن فارغ از اجتماع را، ذهني را كه آلوده به مسائل اجتماعي و سياسي نيست مورد بحث قرار مي‌دهند. وقتي بحث مي‌كردند كه به عنوان مثال، معرفت ممكن است يا نه، بحث آنها معرفت انساني بود كه از اجتماع بريده است. از انساني بحث نمي‌كردند كه داخل اجتماع زندگي مي‌كند. از انساني بحث مي‌كردند كه با خود خلوت كرده و معلومات خود را بررسي مي‌كند. هم‌چنين وقتي بحث مي‌كردند كه آيا معرفت‌هاي من همه معتبر است يا نه، يا برخي معتبر نيست خود را به تنهايي در نظر مي‌گرفتند. به هر حال تمام معرفت‌شناسان غرب در اين ويژگي مشترك بودند كه فاعل شناسايي را به صورت فرد مجزا و جدا از اجتماع در نظر مي‌گرفتند. اولين انتقادي كه فمنيست‌ها دارند اين است كه ما چنين موجودي نداريم. ما انساني نداريم كه جدا از جامعه باشد و معرفت او در انزوا شكل بگيرد. بلكه معرفت هر انساني در درون اجتماع شكل مي‌گيرد. انسان موجودي اجتماعي است، معرفت هم به تعبير برخي سرشت اجتماعي دارد و اين بحثي است كه بعضي از معرفت‌شناسان جديد از جمله فمنيست‌ها مطرح كردند. معرفت‌ پديده‌اي است كه در انزوا شكل نمي‌گيرد بلكه در درون اجتماع متولد مي‌شود و در درون اجتماع ساخته مي‌شود. يعني معرفت متأثر از شرايط اجتماعي و سياسي است. به عبارتي ديگر معرفت ما وابسته به شرايط اجتماعي و سياسي‌اي است كه در آن شرايط زندگي مي‌كنيم. آن شرايط اجتماعي و سياسي به معرفت و محتواي آن شكل مي‌دهد. براي مثال كشف ويتامين متأثر از شرايط اجتماعي است. مي‌دانيد ويتامين را بعد از جنگ جهاني اول كشف كردند. البته شرايط اجتماعي آن موقع هم قابل پيش‌بيني است. چون بعد از جنگ جهاني، فقر و فلاكت و بيماري
زياد بود و دانشمندان به دنبال راه حلي بودند كه اين بيماري‌ها را كنترل كنند. آنها متوجه شدند عاملي در بدن انسان هست كه اسم آن را ويتامين گذاشتند و كمبود اين عامل باعث مي‌شود كه ضعف بدني در انسان بروز كند. در اين اوضاع و شرايط بود كه ويتامين كشف شد. كشف ويتامين يك پديده اجتماعي است، يك معرفت است كه سرشت اجتماعي دارد. اگر جنگ رخ نمي‌داد و به اصطلاح يك ضعف‌هايي در نوع بشر ظاهر نمي‌شد، اين شرايط اجتماعي سياسي پيش نمي‌آمد و معرفت آن هم شكل نمي‌گرفت. هر معرفتي در سياق و شرايط اجتماعي خاص متولد مي‌شود. اين‌طور نيست كه ذهن بشر به كل حقايق عالم، يك جا دست پيدا كند بلكه متناسب با شرايط اجتماعي خود، افقي به سوي عالم حقايق براي او باز مي‌شود و متناسب با آن شرايط، گوشه‌اي از حقايق را مي‌بيند. بنابراين تولد و توليد معرفت در پرتو يك سري شرايط اجتماعي و سياسي است. معناي ديگري كه فمنيست‌ها از اين اصل كه معرفت سرشت اجتماعي دارد‌ دنبال مي‌كنند، اين است كه جنسيت در معرفت تأثير دارد. اينكه موجود انسان در جامعه چه جايگاهي دارد، جايگاه او جايگاه زنانه و يا مردانه است و چه موقعيتي دارد معرفت او هم متفاوت مي‌شود. معرفت سرشت اجتماعي دارد يعني اينكه آن تمايز اجتماعي زن و مرد در معرفت آنها تأثير دارد. معناي ديگري كه فمينيست‌ها براي اين اصل قائل شدند اين است كه طبقات اجتماعي در معرفت تأثير دارند. اين اصل سوم را بيشتر ماركسيست‌ها مطرح كردند. آنها قائل بودند كه طبقه كارگر يك نوع معرفت دارد، طبقه سرمايه‌دار هم معرفت ديگري دارد و معرفت امري خنثا نيست.
اين طور نيست كه ذهن بشر فارغ از طبقات اجتماعي‌ به معرفت برسد. بلكه طبقه اجتماعي‌اي كه در آن زندگي مي‌كند به معرفت او شكل مي‌دهد.
فمنيست‌ها معاني ديگر هم مطرح كردند. آنها در مورد اصالت فرد بيشتر به اين سمت آمدند كه سرشت اجتماعي معرفت را اثبات كنند. البته بحث سرشت اجتماعي معرفت در واقع در سه زمينه مطرح مي‌شود. يك زمينه‌اي كه بحث سرشت اجتماعي معرفت مطرح شده بحث جامعه‌شناسي معرفت است. يك زمينه جامعه‌شناسي علم است و زمينة ديگر معرفت‌شناسي اجتماعي است.
اينها سه زمينه هستند كه خيلي به هم نزديك هستند ولي تفاوت‌هايي هم با هم دارند و اين بحث كه معرفت سرشت اجتماعي دارد در هر سه رشته به صورت‌هاي متفاوت مطرح شده است. جامعه‌شناسي معرفت يك زمينه تجربي است يعني به شكل‌گيري معرفت به صورت كلي در جامعه توجه دارد و بحث‌هاي تجربي مي‌كند و تحقيق مي‌كند كه به عنوان مثال نقش نهادهاي اجتماعي در توليد معرفت چيست؟ جامعه‌شناسي معرفت را براي اولين‌بار ماركسيست‌ها مطرح كردند. ماركس با تمايزي كه ميان طبقات اجتماعي و نقش طبقات اجتماعي در معرفت قائل بود، جامعه‌شناسي معرفت را پايه‌گذاري كرد و آنهايي كه بعد از او آمدند جعل و تغييرهايي را در مباحث ماركس انجام دادند. جامعه‌شناسي علم يك شعبه خاص از جامعه‌شناسي معرفت است. در جامعه‌شناسي علم، علم تجربي به طور خاص مورد نظر است يعني با معرفت به طور كلي سروكار ندارند، حالا اعم از علوم انساني و اجتماعي و طبيعي و غيره. بلكه با علوم تجربي سروكار دارند.
يعني اينكه علوم تجربي در جامعه چگونه توليد مي‌شود و نقش نهادهاي اجتماعي در توليد علم چيست؟ علم به معناي خاص كلمه همان علم تجربي است. معرفت‌شناسي اجتماعي در واقع شاخه‌اي از معرفت‌شناسي از فلسفه است برخلاف آن دو شاخه قبلي كه شاخه‌اي از جامعه‌شناسي بودند.
معرفت‌شناسي از يك لحاظ به معرفت‌شناسي فردي و اجتماعي تقسيم مي‌شود. معرفت‌شناسي فردي فاعل شناسايي را فارغ از اجتماع در نظر مي‌گيرد و مورد بحث قرار مي‌دهد كه اين فاعل شناسايي كه دور از اجتماع است چگونه به آن معرفت مي‌رسد و از چه راهي مي‌تواند مطمئن باشد كه معرفت او يقيني است. اما معرفت‌شناسي اجتماعي، فاعل شناسايي را موجود انسان در صحنه اجتماع درنظر مي‌گيرد و قائل است كه انسان جدا از اجتماع به معرفت نمي‌تواند برسد. اين بحث هم در هر سه زمينه مطرح شده و فمنيست‌ها هم به معرفت‌شناسي اجتماعي توجه زيادي دارند. اصلاً آنها مهمترين ركني كه مطرح مي‌كنند اين است كه اصالت فرد را در معرفت‌شناسي مورد نقد قرار مي‌دهند و براي اينكه نشان دهند معرفت زنانه بر معرفت مردانه ترجيح دارد نخستين گامي كه بايد بردارند اين است كه بايد نشان دهند كه جنسيت و شرايط اجتماعي در معرفت تأثير دارد. لذا معرفت‌شناسي فردي را رد مي‌كنند. اصالت فرد ركن اصلي معرفت‌شناسي فردي است. لذا نخستين نكته‌اي كه در نقد معرفت‌شناسي فردي مطرح مي‌كنند توجه به سرشت اجتماعي معرفت است. اين بحث سرشت اجتماعي از بحث‌هايي است كه به صورت دقيق مطرح نشده است. بعضي از صور آن را شايد تا حدي بتوان پذيرفت و بعضي از صور آن مورد قبول نيست. مي‌توان روي اين مسأله كه معرفت سرشت اجتماعي دارد بحث كرد، يعني آيا برخي از راه‌هاي رسيدن به معرفت، راه‌هاي اجتماعي است؟ اين بحث يك نوع بحث انتقادي نسبت به ادعاي فمنيست‌هاست. يك بحثي كه مي‌توان نشان داد اين است كه بگوييم سرشت اجتماعي معرفت در اين حد معقول است كه برخي از راه‌هاي اصول معرفت‌ راه‌هاي اجتماعي است. راه‌هاي رسيدن به معرفت گاهي راه‌هاي فردي است و گاهي راه‌هاي اجتماعي است. يكي از راه‌هاي اجتماعي دست‌يابي به اصول معرفت، علم تاريخ است. ما با رجوع به اسناد تاريخي، معرفت به گذشته را پيدا مي‌كنيم. معرفت تاريخي به يك معنا معرفت اجتماعي است. يعني ما تنها به نقل قول يك مورخ اكتفا نمي‌كنيم بلكه به مورخان متعددي كه توافق دارند بر اينكه يك مطلبي در گذشته رخ داده است رجوع مي‌كنيم. اگر يك كتاب تاريخ را پيدا كنيد كه فقط آن كتاب بگويد كه فلان حادثه در چند قرن پيش رخ داده است، چنين معرفتي را مطمئن نمي‌دانند ولي اگر 10 مورخ بنويسند كه 10 قرن پيش چنين حادثه‌اي رخ داده است در اين صورت آن معرفت، معرفت مطمئن است. بنابراين يكي از را‌‌ه‌هاي مطمئن معرفت، راه اجتماعي است. در مقابل، بعضي‌ از راه‌ها، راه‌هاي فردي است. مثلاً انسان عالم خارج را مي‌بيند، مي‌بيند كه هوا روشن است و اين معرفت را به دست مي‌آورد كه هوا روشن است. لذا ممكن است كه بعضي از راه‌هاي حصول معرفت راه‌هاي فردي باشد و بعضي از راه‌ها، راه‌هاي اجتماعي. به اين معنا مي‌توان قبول كرد كه در برخي از موارد، معرفت سرشت اجتماعي دارد.
بحث ديگري را هم مي‌توان مطرح كرد و آن هم اين است كه صورت برخي از مكاتب را اجتماع تعيين مي‌كند. يعني اينكه صورت تغيير معرفت شما چيست و چگونه تقرير مي‌شود. اين را اجتماع تعيين مي‌كند. فرض كنيد صورت تقرير كشف ويتامين را، به عنوان عنصري كه مي‌تواند مشكل ضعف بدن را حل كند، شرايط اجتماعي تعيين مي‌كند. اگر شرايط اجتماعي به نحوه‌اي نبود كه جنگ رخ نمي‌داد و بشر دچار ضعف بدني نمي‌شد، پزشكان به فكر نمي‌افتادند كه اين عامل را كشف كنند. بنابراين صورت مسأله را شرايط اجتماعي تعيين مي‌كند. ولي آيا محتوا واقعاً در خارج هست يا خير، اين را جامعه تعيين نمي‌كند. جامعه صورت مسأله را مي‌سازد و محتوا را علم تعيين مي‌كند. به اين معنا هم درست است كه در برخي از موارد، صورت‌بخشي از معارف ما را جامعه تعيين مي‌كند اما نه محتواي آن را.
اما فمنيست‌ها بالاتر از اين رفتند. آنها قائل هستند كه اولاً نه تنها صورت را شرايط اجتماعي تعيين مي‌كند بلكه محتواي معرفت را نيز تعيين مي‌كند، از جمله شرايط اجتماعي كه در تعيين محتواي معرفت نقش دارد، جنسيت است. اينكه فاعل شناسايي مرد يا زن است، محتواي معرفت او هم فرق مي‌كند. لذا يك نفر طرفدار فمنيست وقتي يك نصّ ديني را مي‌خواند ممكن است فهم متفاوتي از كسي كه فمنيست نيست د